خدمتكاران قديماند . نيكانديش خدمت كرد و گفت : اى شاه ، بنده از شهر مصر مىآيم ، از پيش شاه مصر وليد بن خالد . از آن جهت كه شاه ما را دشمنى عظيم پيدا شده است ، ملك داراب نام دارد ، و خيلى وقت شد كه بر در مصر حربست و كار ما با ايشان راست نمىشود كه ايشان مردم جلد و كار ديدهاند . وقتست كه مملكت از ما بستانند و بسيارى تدبير كرديم و نشد ، اكنون ما را معلوم بود كه سلطان ساحران شرق و غرب را مقام اينجاست و پادشاه ما را آرزوى ديدار شما بود ، گستاخى نمىتوانستيم كردن و بدينجا آمدن ، اكنون كار بغايت بتنگ آمده است ، از آنجهت گستاخى كرديم و آمديم تا قدم مبارك رنجه فرمايد و شر دشمنان ما را دفع كند و هم پادشاه ما بشرف دستبوس استاد مقنطره مشرف گردد و بعد ازين در ميان ما دوستى و آمد و رفت باشد .
مقنطره چون سخن گرم وى را بشنيد دل بر آن سخن بنهاد و گفت : اين قوم كه بجنگ شما آمدهاند چه كسانند ؟ مگر جادوانند كه مرا بجنگ ايشان مىبريد ؟
نيكانديش گفت كه جادو نيستند اما مبارزان كاردانند و نيك و بد ديده ، و ما بجنگ كردن حريف ايشان نيستيم . مقنطره گفت مرا عار آيد كه بجنگ مشتى عاجز و فرو مانده بيايم ! ايشانرا چه حد آن باشد كه من بديشان التفات كنم ؟ اما اگر نيايم شاه وليد پندارد كه من از سر تكبر نمىآيم ، اما تو برو كه من در عقب تو بيايم . نيكانديش گفت : ما را كار نه بدان غايت رسيده است كه تعلل برتابد ! اما اى استاد ساحران ، پادشاه ما اندك محقرى از براى شما فرستاده است و كودكى چند بر در غارند ، كسى را اجازت فرما برود و آن نعمتها را بيارد . اما اى استاد مقنطره ، مىبايد كه هرچه زودتر بيايى كه مبادا ملك از دست برود . مقنطره گفت :
يك امشب اينجا باش كه فردا من و تو چنان برويم كه هم فردا بلشكر مصر برسيم .
چون اين بگفت يكى را بر در غار فرستاد كه برو آنچه آوردهاند بيار و آن غلامان را بگو كه ايشان هم بدان راه كه آمدانده بازگردند كه ما فردا بلشكر مصر خواهيم
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 642
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٤٢