تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 641

مساهمون:

ص٦٤١
چون دم آتش‌كنان ، دو دندان چون دندانهاى گراز از دهان بيرون آمده ، و دو گوش چون دو گوش فيل ، آتش از بينى « 1 » او شعله زنان ، گردنى دراز ، و تنى برهنه ، و شكمى بزرگ ، و دستهاى دراز ، و ناخنهاى دراز و پر چرك ، بغايت غاية هيكلى عظيم و نحس و نجس ، ديو شكلى چنان كه استاد گويد ، بيت :
تو گفتى تا قيامت زشت‌رويى * برو ختم است و بر يوسف نكويى
راوى داستان چنين گويد كه چون نيك‌انديش را نظر بر آن شكل و شمايل نحس آن ملعون افتاد بغايت بترسيد . ترسيدن چه باشد وقت بود كه بميرد ! اما خود را نگاه داشت و خدمت كرد و شرايط ادب بجاى آورد و او را در برابر جاى دادند تا بنشست . نگه كرد ده كس را ديد كه نشسته بودند و از پشت كاسه پشت جامى ساخته و از خون كاسه پشت و روغن وزغ شرابى تركيب كرده ، و جام در گردش آورده ، و از گوشت مار و وزغ كبابى ساخته ، و يكى نشسته و دو چوب بر هم مىزد يعنى مطربم ، و از ميوهاى تلخ و ترش نقل كرده . نيك‌انديش پشيمان شده بود اما چاره‌يى نداشت . مقنطره اشارت كرد كه از آن نعمتهاى الوان و ميوهاى خوش بوى كه بدان آب و هوا پرورده بود پيش نيك‌انديش نهادند . نيك‌انديش با خود گفت واويلى « 2 » چه چاره و تدبير كنم ! اگر بخورم بيم هلاكت « 3 » باشد و اگر نخورم مبادا كه خاطر نامباركش برنجد و حكم كشتن كند يا فرمانم نبرد . بهرحال اندكى در دهان نهاد ، گمان مىبرد كه آن مقام دوزخ است و آن طايفه زبانيهء دوزخ و آن طعامهاى دوزخ . اما فكرش خطا بود از آنجهت كه اگر اهل دوزخ آن مقام را مشاهده كنند صد نوبت از دوزخ لوحش اللّه گويند . القصه مقنطره گفت : چه كسى و از كجا آمده‌اى و با من چه مهم دارى ؟ كه من از خلق عالم كنارى گرفته‌ام ، كه در عالم هيچ‌كس را لايق آن نمىبينم كه با او بنشينم و صحبت دارم . اين چند كس نيز كه در خدمت منند از آنند كه
هامش
( 1 ) - در اصل : آتش و بينى . ( 2 ) - واويلا ( 3 ) - در اصل : هلاكيت
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 641 | مولانا محمد بن احمد بيغمى