نيك بودى كه در پيش آن جادو بغايت آسانست كه دفع ايرانيان كند بىآنكه ما را جنگ بايد كردن . شاه وليد گفت ترا نام از براى آن نيكانديش نهادهاند كه ازين انديشهها كنى ، چرا زودتر نگفتى كه اين دم كار اين قوم ساخته مىبوديم .
شاه وليد بن خالد رو به امراى خود كرد و گفت : كيست كه برود و اين جادو را بياورد ؟
شاه سرور . گفت كه هم كار نيكانديش است و به غير از وى كسى اين كار نتواند كردن . نيكانديش خدمت كرد و گفت : شاها ، من بروم در پى اين كار اگرچه سر در خطرست اما اين كار را زر و نعمت بسيار مىبايد تا او را بدان از راه توان بردن .
پس شاه وليد بن خالد گفت تا مال بسيار و نعمتهاى الوان و دوانزده غلام با نيك انديش روانه كردند به طرف كوه سياه غار .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون شاه وليد بن خالد نيكانديش را روانه كرد در طلب « 1 » مقنطرهء جادو ، خود شاه صالح را به شهر برد و به تيمار او مشغول شد و شاه سرور را نيز در شهر برد تا تفرج مصر كند . بعد از آن بعيش مشغول شدند و از طرف لشكر ايران نيز در جنگ بسته بودند و بعيش مشغول شدند و از حال نيكانديش خبر نداشتند .
اما راويان حكايت چنين كنند روايت كه چون نيكانديش با آن مال و نعمت رو بدان غار نهاد ، شب و روز راه مىكردند تا بعد از چند روز بدان مقام رسيدند . فكرها مىكرد كه چگونه سازد و راه چگونه برد بدان غار كه كوهى بود بغايت بلند و تيز چنانك هيچكس بر آن كوه نمىتوانست رفتن ، و در آن نزديكى كوه هيچ آب و آبادانى نبود . نيكانديش با آن غلامان يك شبانهروز گرد آن كوه برآمدند تا بهزار زحمت و مشقت بر در آن غار رسيدند . غارى ديدند بغايت بزرگ و دهان تنگ ، و اژدهايى سر از آن غار بيرون كرده . نيكانديش چون آن اژدها را بديد ، بترسيد ، اما دانست كه سحرست ، پيش رفت و خدمت كرد و گفت : اى اژدها ، دانم كه دربان
هامش
( 1 ) - در اصل : از طلب .