شاه سرور يمنى با فرزند شاه فيروز شاه بغايت بد كرد و قصد جان و جوانى او كرد و او را بدست زنگيان داد تا حق سبحانه و تعالى او را خلاصى ارزانى فرمود . چون شاه سرور گريخته و به طرف شما آمد ، ما را گمان آن بود كه تو دختر بستانى و بما دهى و تو در ميان ما صلح كنى تا ما هم از راه بازگرديم ، نكردى ! و ديگر شنيدهام كه از براى فرزندت شاه صالح خواستارى كردهاى . چندانك فيروز شاه زنده است كس را ياراى آن نباشد كه به پيرامون كمتر كنيزكى از آن عين الحيات يا رد گرديدن ! اما جنگ كردن ما ازين نوع است كه ديدى و آزمودى ، هيچ توانى كردن كه از فعلهاى بد در گذرى و آن دختر را بسوى ما فرستى كه تا ما بازگرديم ؟ كه بسيار جوانان در خاك رفتند ، و اگر ندهيد هم خواهند رفتن ! شاه شجاع نعره بر قاهر شاه زد و گفت : اى فرومايه ! سخن به ادب گوى كه دختر از ما كسى به زور نتواند استادن . ما دختر بدان كس دهيم كه خواهيم ، حاليا به پسر شاه وليد دادهايم . اگر ايرانيان با ما بضرب دست مىگويند ما نيز جوانانيم و ضرب تيغ داريم ، چندانك جان داريم بكوشيم . قاهر شاه گفت : اى شاهزاده ، تو بارى از تيغ مگوى ! تا دىروز در دست ما گرفتار بودى ، تا طارق عيار نيامد شما از بند خلاص نگرديديد . و اگر ضرب تيغ و پهلوانى داشتيد چرا از يمن گريختيد ؟ و ديگر جواب نه برتست ، جواب ملك داراب را يا پدرت بگويد يا شاه وليد بن خالد . شاه شجاع انفعال خورد و سر در پيش انداخت .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه بعد از آن شاه وليد بن خالد « 1 » گفت : اگر جنگ اينست و سپاه اينست كه من ديدم اى بسا سرها كه از براى اين دختر بر باد خواهد رفت ! اى شيرمرد مرا در لشكر چند امير و چند پادشاه هلاك شدهاند ، و فرزندم شاه صالح زخمى عظيم دارد و من در كار او درماندهام و جواب پيغام ملك داراب اين دم نمىتوانم داد . تو بخير و سلامت باز گرد تا من درين كار
هامش
( 1 ) - در اصل : . . . سر در پيش انداخت بعد از آن شاه وليد راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه شاه وليد بن خالد . . . .