شخصى را بفرستيم پيش ملك داراب تا ما را چند روزى مهلت دهد كه خيلى مبارزان ما هلاك شدند تا عزاى ايشان بداريم ، دانم كه ملك داراب نيز بدين راضى باشد كه مردم ايشان نيز زخمدار بسيارند . اگرچه كشته كم دارند . شاه وليد گفت : كرا فرستيم تا از ملك داراب درخواست كند كه ما را چند روزى مهلت دهد ؟ يكى بود از مبارزان عرب كه او را طاقور نام بود . در حال حكم شاه وليد شد كه طاقور برود بلشكر ايران و پيغام شاه وليد را ببرد . در حال طاقور عرب با پنجاه سوار رو بلشكرگاه ايران نهادند تا بكنار طلايه رسيدند . در طلايه شه مرد نهروانى بود ، ايشانرا بازداشت و خود بپاىتخت ملك داراب آمد و زمين را ببوسيد و گفت : شاه را بقاباد ، از لشكر دشمن شخصى آمده است با پنجاه سوار و راه طلب مىكند ، اشارت شاه چيست ؟ ملك داراب گفت : شايد كه ترسيده باشند و خواهند كه صلح كنند و دختر بدهند تا ما بازگرديم كه بسيار سرها كه در خاك شد ! برويد و ايشانرا بياريد تا ببينم كه بچه كار آمدهاند . شه مرد برفت و طاقور را به خدمت ملك درآورد . ملك داراب بفرمود تا او را بجاى نيكو بنشاندند و جلاب دادند تا بخورد و آنگه زبان برگشود و آن پيغامى كه آورده بود بگزارد « 1 » .
ملك داراب با خود گفت گمان من نوعى ديگر شد ، اما دانم كه ايشان اين كار نكنند تا پيش تخت من اسير نگردند . پس ملك داراب زبان برگشود و سؤال كرد كه از امراى شما كه كشته شده است ؟ طاقور گفت آنچه ميدانست . ملك داراب گفت :
اين همه آشوب از بهر چيست ؟ سرور يمنى مرا نيك مىشناسد ، از يمن از دست گردان ايران جسته است ، اما به بود شاه وليد و سرور يمنى آنست كه عين الحيات را بما دهند و اين فتنه را كم كنند و اگرنه ازين زحمتها بسيار بلشكر مصر خواهد رسيدن . طاقور خدمت كرد و گفت : شها كامكارا ، جواب پيغام مرا بگوييد و اگر بندگان شاه را سخنى باشد جداگانه كسى بفرستند تا پيغام شاه را بگزارد « 2 » و باز آيد . حكيم طيطوس گفت : راست ميگويد . ملك داراب گفت : جواب سخن تو آنست كه بگويى كه
هامش
1 و 2 - در اصل : بگذارد