جنگ ما را شما آرزو كردهايد ، ما بجنگ كردن نيامده بوديم ، ما به دختر خواستن آمده بوديم ؛ اكنون بنياد جنگ شما كرديد ، اكنون چون امان ميطلبيد ما نيز چند روز شما را امان داديم كه در كار ما نيكو تأمل كنيد كه حرب ايرانيان اينست كه ديديد ؛ اما مىبايد كه من كسى را با تو بفرستم ، او را نيك سخن بشنويد ، و زود بدين جانب روانه كنيد . طيطوس حكيم گفت : مردى مىبايد كه هم سخندان باشد و هم زبانآور ، و هم شجاع و دلير . فيروز شاه گفت : قاهر شاه برود كه همه هنرى دارد .
قاهر شاه را غم برادر بود كه در سپاه ايران هيچ پيدا نبود و مجال طلب ميكرد كه از فيروز شاه بپرسد مجال نمىيافت ، و ديگر كسى نميدانست . يك نوبت از فرخزاد سؤال كرد ، فرخزاد گفت من نمىدانم كه در راه ازيشان غايب شدم و مدتى از هم جدا شديم چون بهم رسيديم او را نديدم ، ندانستم كه كجا رفته است . چون فيروز شاه گفت كه قاهر شاه برود او شاد شد و از جاى برجست و در پيش ملك داراب خدمت كرد و زمين ببوسيد و هرچه ملك داراب گفت ياد گرفت . پس شاه داراب فرمود تا طاقور را خلعت دادند و قاهر شاه را با وى روانه كردند تا پيش لشكر مصريان رسيدند . بر در بارگاه طاقور قاهر شاه را بازداشت و خود پيش شاه وليد رفت و خدمت كرد . شاه وليد بن خالد چون طاقور را خلعت پوشيده ديد ، پرسيد كه هان ! چه خبر آوردهاى ؟ طاقور خدمت كرد و گفت : ملك داراب گفت تا شما آرزوى جنگ نكنيد ما نيز حرب نكنيم اما ملك داراب يكى را با من فرستاده است و پيغامى چند داده . شاه وليد گفت : كه آن شخص كجاست ؟ طاقور گفت : بر در بارگاه بازداشتهام .
شاه وليد بن خالد حكم كرد تا او را درآوردند . قاهر شاه چون در بارگاه درآمد خدمت كرد و شرط ادب بجاى آورد . كرسى زرين نهادند تا قاهر شاه بر آنجا قرار گرفت ، جلاب درآوردند تا بخورد . نيكانديش وزير گفت : اى جوانمرد ، چه كسى و بچه كار آمدهاى ؟
بگوى تا بدانيم . قاهر شاه خدمت كرد و گفت : بقا باد پادشاه مصر و شام و مغرب را . ملك داراب ميگويد كه ما را با شما سر جنگ كردن نبود كه ما به دختر خواستن آمده بوديم .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 634
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٣٤