تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 624

مساهمون:

ص٦٢٤
تيز برنيامد . تيغ در نيام كردند و دست بگرز گران سنگ بردند و بر هم حمله كردند . از ميان ايشان طراقاطراق گرز برآمد ، چنانك چهل حمله در ميان ايشان خطا شد تا عاقبت بهمن زرين‌قبا در غضب رفت و با خود گفت مرا با اين مصرى اينهمه چرا بايد كوشيدن كه در حضور ملك داراب و فيروز شاه ناموس من رفت . پس بضرب گرز حمله كرد و خاطور سپر در سر كشيد ، بهمن زرين‌قبادست و گرز برآورد و بهر دو پا در ركاب بايستاد و بهرزورى كه داشت بر سر دست درآورد و بزد بر سپر خاطور . مؤلف اخبار و گزارندهء « 1 » داستان چنين روايت مىكند كه در آن دم كه بهمن زرين‌قبا دست برآورد خاطور بغايت بترسيد چنانك دل در برش طپيدن گرفت كه قوت بازو در دلست ، هر كارى كه پيش آيد چون دل بترسد از آن كس كارى نيايد . گرز چون بر قبهء سپر آمد دست را طاقت نگاه داشتن آن نبود ، سپر كج شد و گرز بلغزيد و بر كلهء مركب آمد و مغز مركب بر خاك پراگنده شد و خاطور از پشت مركب بر خاك افتاد . بهمن زرين‌قبا از پشت مركب بر سينهء خاطور جست و بضرب مشت هر دو دست خاطور را از پس پشت بربست . از سپاه ايران مرد در ميدان آمد و خاطور را بسته بپاى علم بردند و باز داشتند . آواز كوس بشارت از سپاه ايران برآمد . بهمن زرين‌قبا مبارز طلب كرد ، سوارى ديگر در ميدان آمد و نعره بر بهمن زرين‌قبا زد كه اى فرومايه ، ترا چه حد آن باشد كه پهلوان‌زادهء پاى تخت شاه وليد خالد را بگيرى ؟ منم فلاح مصرى ؛ هم‌اكنون دمار از روزگارت برآرم . بهمن زرين‌قبا هيچ جواب نداد ، چون فلاح نزديك شد ، مركب درو جهانيد و نيزه‌يى چنان بر سينهء فلاح زد كه از پشتش بيرون رفت و نيزه را بگردانيد و از صدر زينش در ربود و بر خاك انداخت و مركبش را بگرفت و بسوى لشكر خود گداشت تا ببردند . ديگر نعره زد و مبارز خواست و گفت : اى شاه وليد خالد ! مردى در ميدان من فرست كه به اميد اين عاجزان كه در لشكر دارى با ايرانيان جنگ نتوانى كردن !
هامش
( 1 ) - در اصل گدارنده