اگر ايشان قبول كنند . نيكانديش وزير گفت : بلى ، ايشان قبول ميكنند كه اينها هر دو سردارانند . يكى در ميدان رود و با ايشان بگويد تا چه جواب دهند . پس يكى را در ميدان فرستادند پيش بهمن زرينقبا . در ميدان آمد ، بهمن زرينقبا خواست كه برو حمله كند ، گفت اى پهلوان ، من بجنگ نيامدهام ، پيغامى دارم ، شاه وليد بن خالد ميگويد كه دو كس از شما در دست ماست و يك پهلوان ما در دست شماست ، شما يك مرد ما را بفرستيد تا ما نيز دو كس شما را بفرستيم . بهمن زرينقبا خرم شد و گفت : خوش باشد . در حال پهلوان پيش ملك داراب آمد و خدمت كرد و آنچه شنيده بود باز گفت . ملك داراب بغايت شاد شد و فرمود تا خاطور را خلعت پوشانيدند و بدست آنكس دادند ، و از آن طرف شاه وليد بن خالد حكم كرد تا رستم اردستانى را با جهانشاه ايرانى را خلعت دادند و در ميدان آوردند و بدست بهمن زرينقبا دادند و خاطور را باز بردند . حكم كردند تا كوس آسايش زدند و هر دو لشكر از هم بازگشتند و فرود آمدند و هركسى بجا و مأواى خود رفتند و به كار راستى حرب فردا مشغول شدند و طلايه بدر كردند .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء « 1 » داستان چنين گويد كه شاه وليد بن خالد گفت كه فردا جنگ نخواهيم كردن تا زخم پهلوان تيمور تاش بهتر شود و لشكر نيز آسايشى كنند و ديگر آنك ما را مكتوبها بايد فرستادن و از حوالى مصر لشكر طلب كردن كه لشكر در مملكت ما بسيارست . پس دبيران تيزدست طلب كردند و نامها نوشتند .
يكى بديار سعيد پيش خلود بن عاد و رواح بن خلود و نامهء ديگر بدمشق پيش پادشاه دمشق مسروق بن عتبه و پهلوان پاى تختش پهلوان عدنان بن قيس و اسعد بن حسان ، و نامهء ديگر بحلب پيش پادشاه حلب نصر بن عدل ، و نامهء ديگر پيش اسكندر شاه اسكندرانى با دو پهلوان ثعبان بن عاد و زهران بن كلاك . نامه در اطراف مصر و شام و حلب پراگنده كردند و بنوشتند كه چون نامهء شاه بخوانند در روز متوجه مصر گردند كه دشمنى عظيم از ايران پيدا شده است . بىتعلل و توقف روانه شوند كه كار تنگ
هامش
( 1 ) - در اصل : گدارنده