تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧
گرديده است . شاه وليد بن خالد فرمود كه نامهء ديگر بنويسند بملاطيه پيش سيف الدوله كه شنيده‌ام كه سه برادر پهلوان در خدمت دارد يكى شماط و [ دو ديگر ] شموط و [ سه ديگر ] شماس كه تا با لشكر غلبه بمدد ما بيايند . چون ازين كارها فارغ شدند بعيش مشغول شدند . جاسوسان لشكر ايران خبردار شدند ، در حال برفتند و ملك داراب را خبر كردند كه شاه مصر مكتوبات به اطراف فرستاد و لشكر طلب كرد . طيطوس حكيم گفت : شاها ، اين ملك مصرست و لشكر غلبه دارد اگر ايشانرا مجال دهيم هر روز لشكر ايشان زيادت شوند و ما را كار تنگ گردد ، پس مصلحت آنست كه اگر ايشان جنگ نكنند ما ايشانرا مهلت ندهيم تا آن لشكرها را رسيدن ما كار اين قوم را ساخته باشيم . امراى لشكر ايران گفتند : راست ميگويد اما يك فردا ما نيز آسايشى كنيم تا لشكر ما نيز آرامى گيرند و پس فردا جنگ مغلوبه اندازيم . پس بدين معين كردند و بعيش مشغول گشتند . تارك جاسوس در لشكر ايران بود ، چون از آن كار آگاه شد در حال پيش شاه وليد آمد و خبردار گردانيد كه سپاه ايران پس فردا جنگ خواهند كردن . شاه وليد گفت : مگر ايشانرا از نامه فرستادن ما به اطراف خبر شده است كه نمىگدارند كه لشكر ما جمع شوند ؟ پس شما نيز لشكر را خبردار گردانيد كه جنگ خواهد بود . پس نقيبانرا طلب كردند تا رفتند و در لشكر منادى كردند كه پس فردا جنگ خواهد بود . لشكر به كار راستى مشغول شدند و آن شب هيچ‌كس آرام نگرفتند و نخفتند ، و اسبانرا نعل‌بندى كردند ، و نيزه و تيغها را تيز مىكردند ، تا وقتى كه سپيدهء روز بدميد و باز سپيد نهارى « 1 » در جولان درآمد و عنقاى سياه ليل را منهزم گردانيد و علم زرّين خورشيد برافراشتند ؛ چتر شاه زنگ سرنگون شد ، قرص شمس منير از كنار افق درخشيدن گرفت ، و طاس سيمين قمر در گوشهء فلك پنهان گرديد ، شعر :
سحرگه كافتاب عالم افروز * سر شب را جدا كرد از تن روز
هامش
( 1 ) - در اصل : بهارى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 627 | مولانا محمد بن احمد بيغمى