چيست كه خود را در معرض تلف انداختى ! گفت كه مرا تو چهشناسى كه مردان عالم مرا شناسند ! مرا سيامك سيه قبا مىگويند ، بنده و خدمتكار ملك دارابم . اكنون بيا تا بگرديم و نام خود را پيدا كنيم . پس نيزه در نيزهء خود انداختند و حلقه حلقه زره از جوشن يكديگر مىربودند و نيزه را از زير بغل يكديگر بيرون مىكردند ، تا چندان بكوشيدند كه نيزه در دست ايشان چون خلال فراشان شد . نيزه از دست بينداختند و تيغ بركشيدند و سپر بر سپر يكديگر زدند ، و حملهيى چند از يكديگر رد كردند . قضاى اللّه تعالى آن بود كه پاى مركب خاطور بسوراخى فرو رفت ، مركب سكندر خورد و خاطور از پشت مركب در روى ميدان افتاد . سيامك شادكام ، با تيغى كشيده درو درآمد تا كار او را بسازد كه از عقبش نعرهيى عظيم برخاست « 1 » كه اينك رسيدم !
سيامك از عقب نگاه كرد جوانى را ديد بر مركبى نشسته ، از سر تا ناخن پا غرق سلاح گشته ، كلاه خود دوازده پهلو زراندود بر تارك سر نهاده . سيامك عنان مركب بگردانيد و گفت : كيستى كه ناگه از عقب من آمدى ؟ گفت : اى ايرانى ، نميدانى كه كيستم ؟ منم شاه شجاع يمنى كه در بند شما بودم . اكنون چند وقت شد كه مرا طارق عيار از بند گشود ، اكنون در ميدان آمدم تا با تو حرب كنم . سيامك گفت : خصم افتاده را دمار برآورده بودم كه تو آمدى ! شاه شجاع گفت : مثل آنست كه تو ايرانشاه را بفرياد رسيدى . اكنون بگرد تا بگرديم .
و آنگه نيزه در نيزهء يكديگر انداختند و باهم بكوشش در آمدند ، تا حملهيى چند در ميان ايشان خطا شد . اما چون خاطور از پشت مركب بر خاك افتاد ، سيامك قصد هلاك او كرد ، شاه شجاع يمنى مركب در ميدان جهانيد و خاطور را از كشتن برهانيد ، خاطور انفعال خورده از جاى برخاست « 1 » و تيغ بر كشيد و بزد بر گردن مركب خود و مركب خود را هلاك كرد و پياده رو بلشكرگاه خود كرد . شاه وليد بن خالد
هامش
( 1 ) - در اصل : برخواست .