بگردانيد . رستم اردستانى درآمد و بضرب گرز بر خاطور حمله كرد . خاطور گفت كه چرا بميدان آمدى ؟ ترا آرزوى مردن پيدا شده است ! سپر در سر كشيد و آن حمله را رد كرد . رستم آمد تا بگذرد خاطور دست دراز كرد و بند كمر رستم بگرفت و زور كرد و از صدر زينش در ربود و عنان مركب بگردانيد تا پيش شاه وليد بن خالد رسيد و بر زمين زد و گفت : محكم بربنديد كه به اختيار خود ميدان مرا خواسته است ، گمان داشت كه مگر ما را رايگان تواند گرفتن ؛ من در ميدان ميروم تا كار ديگران را بسازم . اين بگفت و عنان مركب بگردانيد . رستم را بربستند .
سيامك ميخواست كه بازگردد و بميدان آيد . جوانى بر مركب كميتى نشسته ، و بر گستوان از پوست پلنگ بر كفل مركب انداخته ، و پيشبندى از آيينهء چينى و زنگولهاى زرين از گردن اسب در آويخته ؛ و خداوندش خفتان سرخ در بر كرده ، و بر روى آن خفتان قباى زربفت پوشيده ، ساقين و ساعدين زراندود بسته ، كلاه خود دوازده پهلو بر سر نهاده ، و دستارچهء لعلى بر كلاه خود بسته ، تيغى مصرى حمايل كرده ، سپرى از پوست پلنگ در چپ انداخته ، و كمندى سرخ در فتراك بسته ، و گرزى هشتاد من از قرپوس زين در آويخته ، نيزهيى از پولاد ميان مجوف سنان زهرآلوده ، و موزهء پولاد در پاى كرده ، به آيين مبارزان سر راه بر خاطور بگرفت و نعره برو زد كه مرد ميدان تو منم ! بگرد تا بگرديم ! خاطور گفت : نامت چيست ؟
بگوى تا بدانم ! گفت : مرا نام بهمن زرينقباست ، بنده و خدمتكار ملك دارابم ، و برادرى ديگر دارم نامش بهمن زرين كلاهست . خاطور گفت : شنيدهام كه از پهلوانان ايرانى ، بگرد تا بگرديم ! پس آن دو مبارز يگانه و آن دو سوار فرزانه نيزه در نيزهء هم ديگر انداختند ، تا چندانى بكوشيدند كه آن دو لشكر در كار ايشان عجب ماندند ؛ تا تيغهاى جان رباى بركشيدند و بر درق و فرق هم مىزدند ، و باهم مىكوشيدند . بسر يلمان تيغ گوشهاى سپر يكديگر مىربودند و كار ايشان بتيغ
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 623
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٢٣