تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 620

مساهمون:

ص٦٢٠
در ميدانم كه تا خون پدر بخواهم . هنوز اين تمام نگفته [ بود ] كه برانگيخت از قلب لشكر ايران جوانى بر مركب ابلق سوار گشته ، و خفتان ابلق پلنگ در بر كرده ، و كلاه خودى عادى بر سر نهاده و خود را برسم گردان برآورده ، در مقابل خاطور آمد و نعره زد . ملك داراب پرسيد كه اين كيست كه در برابر خاطور رفت ؟ گفتند كه جهانشاه ايرانيست ، تا گفتن آن دو مبارز بر هم نعره زدند و بضرب نيزه بر هم حمله كردند . چون چند حمله در ميان ايشان خطا شد از ناگاه خاطور در آمد و بن نيزه بر بند كمرگاه جهانشاه زد و او را در خاك ميدان انداخت ، نيزه بگردانيد و او را نيزه بر سينه نهاد كه نجنبى و اگرنه زور كنم و از پشت گداره كنم . جهانشاه بناچار مطيع شد تا او را بربستند و از ميدان بدر بردند . او را برادرى بود ايرانشاه ايرانى نام ، چون برادر خود را گرفتار ديد مركب در ميدان جهانيد ، و نعره بر خاطور زد . [ خاطور ] بضرب تيغ حمله كرد ، ايرانشاه سپر در سر كشيد ، خاطور دست كوتاه كرد و بزد بر گردن مركبش كه سر مركب بر خاك انداخت . ايرانشاه در افتاد و خاطور بباد مركب در گدشت ، عنان مركب بازگردانيد تا كار او را تمام گرداند ؛ برانگيخت از قلب لشكر جوانى بر مركب سيه قيطاسى نشسته ، بر گستوانى سياه بر پشت [ اسب ] انداخته ، زين و لجام سياه ، و غژغاوى سياه از گردن مركب درآويخته ؛ و آن جوان خفتان سياه در بر كرده ، و سپر سياه در چپ انداخته ، و كمندى سياه در فتراك بسته ، ساقين و ساعدين بسته ، و كلاه خود بر سر نهاده ، عصابهء سياه بر خود بسته ؛ القصه از فرق سر تا ناخن پاى ، و از سر گوش مركب تا سم مركب غرق سلاح گشته در ميدان در آمد و نعره بر خاطور زد كه مرد ميدان تو منم ! در آن دم خاطور تيغ كشيده بود و ميخواست كه بر ايرانشاه حمله كند و او را بتيغ هلاك گرداند كه از عقبش نعره برآمد كه مرد ميدان تو منم ! خاطور دست از ايرانشاه بداشت و سر راه بر سيامك بگرفت كه هى ! تو چه كسى كه صيد مرا از دست من بيرون بردى ؟ بارى بگوى كه نامت