تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 619

مساهمون:

ص٦١٩
توران دخت گفت : هيچ انديشه مكن ، كارى كه چنين برآيد عاقبت آن نيك باشد ، اميد ما به فضل يزدان آنست كه زود به مراد دل برسيم و با دوستان دست در آغوش كنيم . ازين نوع سخنها مىگفتند و شراب ميخوردند . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه هر دو لشكر كار راستى جنگ مىكردند ، شعر :
تا روز سفيدروى بنمود * سيفور سياه شد زر اندود مرغ سحرى تمام برچيد * هر دانهء در كه در صدف ديد
و خورشيد جمشيد تاج روشنى بر سر نهاده و بر تخت آسمان نشسته ، پيدا شد . آواز كوس حربى از هر دو لشكر برآمد ، سپاه ايران سيصد هزار مرد ، سوار شدند و رو به آوردگاه نهادند و از طرف مصريان ششصد هزار مرد سوار شدند و شاه وليد و شاه سرور در قلب لشكر بايستادند ؛ و در ميمنهء لشكر تيمور تاج « 1 » قرار گرفت ، شاه شجاع يمنى با شاه حارث و با خاطور در ميسره قرار گرفتند ، عرعر يمنى با جمعى از يمنيان در كمين بازداشتند . اما از آن طرف ملك داراب در قلب لشكر ايران بايستاد با طيطوس حكيم و روشن راى وزير ، مظفر شاه و بهمن زرين‌قبا و بهمن زرين‌كلاه با جمعى از امراى ايران در ميمنه بايستادند ، خورشيد شاه و جمشيد شاه با جمعى از گردان بايستادند . چون كار آن دو لشكر راست گشت اول كسى كه عزم ميدان كرد سوارى بود از سپاه مصريان ، بر مركبى كميت سوار گشته ، و جلى از اطلس بر كفل كميت انداخته ، و دست و پاى مركب در حنا گرفته . خداوندش جوانى بلند بالا خود را بساز و سلاح عرب برآورده ، و نيزهء خطى بر دست گرفته و دو شمشير از چپ و راست در آويخته ، و سپرى بزرگ در گردن انداخته ، و شدّهء سياه بر گرد سر برآورده ، دستارچهء سرخ بر گردن اسب بسته ؛ بدين صفت در ميدان درآمد ، طريت كرد و جولان نمود و گفت : هر كه مرا داند داند ، و هركه نداند بداند : منم خاطور ، پسر خطير پهلوانم ، بياييد
هامش
( 1 ) - ضبط ديگرى است از تيمور تاش