كه را خود دل دهد كين راز گويد * و گر بشنيده باشد بازگويد ؟
اما اگر منت در بند كنم بهتر كه من منع كنم و بگويم كه كار من نيست ، آنگه ديگرى را بر تو موكل كنند ، آنگاه كار مشكل شود و نيك نباشد . عين الحيات برآشفت كه من چه گناه كردهام كه مرا در بند و زندان بايد كرد ؟ توران دخت گفت : اى خواهر ، جاى سخن نيست ، آن روز مباد كه ترا در زندان كنند كه قدر باشد كه پاى مباركت را زنجير طلا بنهم و دايم من پيشت نشستهام تا يزدان پاك چه تقدير كرده است . عين الحيات گفت : مگر پدر مرا ازين حال خبر نيست ؟ توران دخت گفت : نميدانم . پس در حال چهار خادم در آمدند و طبقى در دست گرفته و سرپوشى بر روى طبق افگنده در پيش عين الحيات نهادند . عين الحيات در آن طبق نگاه كرد ، دست فراز كرد و سرپوش از طبق برداشت ، زنجيرى ديد از طلا تركيب كرده ، بناچار پاى سيمين دراز كرد تا آن خادمان در آمدند و آن زنجير طلا را بر پاى شاه خوبان عين الحيات نهادند . شريفه مىگريست ، عين الحيات با دل خود ميگفت ، بيت :
كسى كه عشق بورزد دلش حزين باشد * دلا ملول مشو ، عاشقى چنين باشد !
فيروز شاه مدتى در عشق من بند و زندان كشيد ، ما نيز در محبت او مدتى بند و زنجير بكشيم تا فردا كه بهم برسيم هيچ منتمان بر هم نباشد . خادمان چون بند نهادند ، كليد آن را پيش توران دخت نهادند و بدر رفتند . عين الحيات مىگريست ، تو گفتى بر روى سمن گلاب ميريخت ! توران دخت گفت : اى خواهر ، آخر پيش بيگانگان نيستى ، من خواهر توام و در پيش تو سوگند خوردهام كه رازت را به هيچ آفريده نگويم و ترا نيز از حال خود آگاه گردانيدهام . كار دنيا چنين است ، خاطر مبارك خود را ملول مگردان كه زود باشد كه كارها بمراد من و تو شود . ازين نوع سخنها مىگفت و او را تسلى مىداد . عين الحيات گفت : اى خواهر ، آخر گريهء من از بهر آن نيست كه در زنجيرم ، بلك از بهر آنست كه خيلى زحمت كشيدم و آن جوان مدتيست كه شمشير مىزند . از آن مىترسم كه بمراد نرسم و بميرم .