گفت عجب مردم شجاعاند اين مردم ايران ! پس بناچار سپر در سر كشيد .
فيروز شاه به تيغ حمله كرد و آن تيغ را بزد بر قبهء سپرش چنانك سپر در دست تيمور تاش بدونيم شد و سريلمان تيغ بر روى ران تيمور تاش آمد ، جوشن ببريد و در ران تيمور تاش در نشست و چون دهان ماهى بشكافت و خون بر جوشيد .
فيروز شاه بباد مركب در گدشت ، تا عنان مركب گردانيدن تيمور تاش بلشكر رسيده بود . جملهء امراى دو لشكر بديدند كه تيمور تاش زخم عظيم خورد از دست فيروز شاه .
نيكانديش وزير حكم كرد تا طبل آسايش بزدند . در حال آواز طبل آسايش برآمد .
فيروز شاه گفت : اى دريغ ! اگر تيغ بر قاعدهء دستم بودى تيمور تاش را هلاك كرده مىبودم ، اما فردا ، جان از دستم كجا برد ! او نيز بازگشت . ملك داراب حكم كرد تا طبل بشارت فرو كوفتند و به استقبال فيروز شاه رفتند .
فرخزاد و بهمن زرينقبا و بهمن زرينكلاه و خورشيد شاه و جمشيد شاه ، سيامك سيه قبا ، قارن جهانگير و قارن جهانسوز ، طماسب و طهمور ، قهار و قهرمه و عبد الخالق و رستم اردستانى و شيرين سوار طالقانى ، فرخان همدانى ، فريحان بابلى ، قاهر شاه و پيل افگن ، گردان ايران و عراق با طيطوس حكيم و روشن راى وزير ، جمله در ميدان ريختند و در پيش فيروز شاه پياده شدند . فيروز شاه نيز پياده شد و جمله را در كنار گرفت و بنواخت ؛ و در پيش پدر آمد و زمين ببوسيد و ركاب پدر را بوسه داد . ملك داراب او را بنواخت و در حال فرود آمدند و در بارگاه رفتند . ملك داراب بر تخت برآمد . امراى لشكر جمله بر جاى خود قرار گرفتند ، جلاب بخوردند و بعد از آن بطعام خوردن مشغول شدند . چون از طعام خوردن فارغ آمدند بعشرت مشغول شدند و بسخن در آمدند . ملك داراب از حال مظفر شاه سؤال كرد .
مظفر شاه از حال خود اندكى بگفت . فيروز شاه نيز بگفت از حال خود و شفقت ابو الخير قصاب و ابو الفتح جراح . ملك داراب گفت : اى جان پدر ، در كارها دليرى نمىبايد كردن على الخصوص كه ملك غريب و ترا سوداى عشق در سر ، لابد كه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 615
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦١٥