تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 614

مساهمون:

ص٦١٤
تا به استقبال شاه‌زاده مظفر شاه بروند . جملهء امراى دولت برفتند و او را در پيش ملك داراب آوردند تا خدمت كرد . ملك داراب او را بسيار نوازش كرد و مركب خاص بياوردند تا سوار گرديد . آواز كوس بشارت از سپاه ايران برآمد ، جمله شاديها كردند . اما تيمور تاش گفت : اى فيروز شاه ، من آوازهء هنر تو بسيار شنيده‌ام كه به تنهايى ملك زنگبار را گرفتى ، كورنگ و هورنگ را كشتى ، طبل زنگى و طال زنگى و حمدونهء زنگى را مطيع خود كردى ، ميمنه و ميسرهء زنگى را كشتى و طومار زنگى را در ملك يمن هلاك كردى . مرد مبارز پيدايى ، اما جان از دستم كجا برى ؟ اگر ريختهء پولاد باشى كه به آتش گرزم گداخته گردى و اگر كوه البرز باشى كه چون سرمه گردى ، بگير كه آوردم ! فيروز شاه گفت : اى حرام‌زاده ، مرا چه مىترسانى ؟ ما اهل مرگيم ، يزدان ما را از براى مرگ آفريده است ! اما اميد به يزدان پاك دارم كه مرا از شر تو نگاه دارد و مرا بر تو زيادت گرداند . اين بگفت و سپر در سر درآورد و توكل بر خداى تعالى كرد و دل در كرم حق بست . جملهء هر دو لشكر دريشان نگران بودند كه تيمور تاش با قد بلند آن گرز را ، كه اگر بر كوه زدى سرمه كردى و اگر بر دريا زدى گرد برانگيختى ، بزد بر قبهء سپر فيروز شاه چنانك طراقاى گرز و سپر هر دو لشكر بشنيدند و يك شعلهء آتش از گرز و سپر بيرون جست ، اما گزندى بفيروز شاه نرسيد . تيمور تاش بزد و بباد مركب درگدشت . فيروز شاه سپر برانداخت و بگرفت و عنان مركب بگردانيد . هرچند فيروز شاه را گزندى نرسيد اما وقت بود كه مركب شكم بر زمين نهد . فيروز شاه دانست كه مركب را طاقت ران و ركاب او نيست ، گفت : بهرحال من نيز ضربى بزنم . پس بر كشيد آن تيغ مصرى الماس گونرا و به روى حمله كرد . گفت : اى تيمور تاش ، بسيار دعوى كردى و لاف زدى و نمىدانى كه در لشكر من زن باشد كه از مبارزات تو بسيار زيادت باشد ، ساز و سلاح مركبم بر قاعده نيست اما حاليا ترا محروم نگدارم ، بگير ! تيمور تاش در آن كلمات عجب مانده بود ، با خود