بودم . شاه زادهء ايران و توران مظفر شاه در بند بود ، از بندش رهانيدم . اينك با جمعى پيادگان بلشكر مىروند ؛ و منم شاه زادهء ايران ، يادگار فريدون فرخ ، نامم فيروز شاه بن ملك دارابست .
اما راوى گويد كه شاه وليد بن خالد گفت كه آيا اينها چه قوماند كه از لشكر ما بيرون آمدند ، يكى در ميدان رفت و باقى رو به سپاه ايران نهادند ! يكى در ميدان رويد و خبرى بياريد . يكى از سپاه مصر در ميدان رفت و از تيمور تاش سؤال كرد كه شاه وليد مىگويد كه اين كيست كه در ميدان ما آمده است ؟ تيمور تاش گفت كه ميگويد كه فيروز شاهم و در مصر بودم تا مظفر شاه را از بند خلاص كردم . در حال اين خبر را بشاه وليد خالد رسانيدند كه فيروز شاهست كه در ميدانست و آن سوار ديگر مظفر شاه بود كه با عياران بلشكر رفت . شاه وليد گفت : چون بوده است كه در شهر مصر زندان بگشايند و زندانى را ببرند و هيچ آفريده نداند ؟ طيفور پيش نيكانديش وزير آمد و گفت : اين فيروز شاه كه در يمن آمده بود چند شب بر بام ايوان شاه سرور آمد و با فرخزاد بهم ، و چند غلام را بكشتند تا عاقبت بسيار زحمت كشيديم و فيروز شاه را با فرخزاد بهم بر بام گرفتيم . عجب ندانم كه فيروز شاه بمحبت شاه خوبان عين الحيات رفته باشد و درين مدت كه ناپيدا بود در پيش او بوده است . با شاه وليد بازگوى تا هماكنون حكم كند تا به شهر روند و عين الحيات را در زنجير كشند كه مصلحت اينست كه چون فارغ شود بگويم كه سبب چيست ؟ شاه وليد گفت : روا باشد .
در حال خادمى چند را طلب كردند و اين كار بديشان فرمودند كه عين الحيات را در زنجير كشند ، اما توران دخت برو موكل باشد .
اما راوى اين داستان گويد كه ازين طرف فيروز شاه در ميدان برابر تيمور تاش درآمد . شاهزاده مظفر شاه رو به سپاه ايران كرد . به روز عيار پيش رفت و در پيش تخت ملك داراب خدمت كرد و گفت : بقاباد شاه جهانرا كه شاهزاده فيروز شاه اينك بسلامت در ميدان است و مظفر شاه اينك رسيد . ملك داراب خرم شد ، حكم كرد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 613
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦١٣