تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 612

مساهمون:

ص٦١٢
برويد و خانهء ايشانرا غارت كنيد . همچنان كردند و ايشانرا در زندان كردند . بشومى زن بىعقل آن دو جوان در بلا افتادند تا كار ايشان چون شود . اما راويان اين داستان دل‌پذير چنين گويند كه چون فيروز شاه و مظفر شاه از شهر مصر بيرون آمدند ؛ آواز كوس حربى بود و هر دو سپاه صف برآراسته بودند و نقيبان صف مبارزان راست كرده ، ميمنه و ميسره و قلب و جناح ترتيب داده ؛ عالم از بسيارى علم گلستان گشته و زمين از بسيارى نيزه همچون نيستان شده ، شيههء مركبان تازى و شعاع تيغهاى كشيده عالم گرفته ؛ در چنين حالتى تيمور تاش ، آن كافر اوباش در ميدان آمده بود و مبارز طلب مىكرد و هيچ‌كس در ميدان او نرفته بود كه بهزاد كوفتى عظيم بر روى ران داشت و پهلوان فرخ‌زاد عزم ميدان داشت و كار راستى مىكرد كه در ميدان رود و با تيمور تاش مبارزت كند كه فيروز شاه با مظفر شاه با به روز عيار و شبرنگ عيار و سياوش عيار و طارق عيار در رسيدند بر كنار لشكر [ مصر ] . فيروز شاه در ميدان نگاه كرد قد و بالاى تيمور تاش را ديد ، عجب ماند . سؤال كرد كه اين چه كس است بدين عظيمى كه در ميدان ايستاده است ؟ طارق گفت : اى خداوند ، تيمور تاش اينست كه با گرز سيصد و هشتاد من كار مىكند . فيروز شاه گفت : مسكين بهزاد در دست اين حرام‌زاده چون بوده باشد ! به روز گفت : شنيدم كه كوفتى عظيم بر روى ران دارد . فيروز شاه گفت : بىدست آويزى پيش ملك داراب نتوان رفت ! در ميدان خواهم رفت تا جواب اين ملعون بگويم . شما برويد و خبر مرا ببريد بملك داراب و بگوييد كه فيروز شاه در ميدان رفت تا جواب خصمان بگويد و آنگاه خدمت بيايد . اين بگفت و مهميز بر آبگاه مركب زد و برانگيخت مركب را و در ميان ميدان آمد و يك نعره بر تيمور تاش زد كه مرد ميدانت منم ، بيار تا چه دارى ! تيمور تاش نگاه كرد ، جوانى ديد چون سر و نوخاسته كه از سپاه مصر در ميدان آمد . گفت : چه كسى ؟ اگر دشمنى در سپاه ما چه كار داشتى كه از آن طرف مىآيى ؟ و اگر دوستى نعره بر من چرا ميزنى ؟ فيروز شاه گفت كه دشمن توام و در مصر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 612 | مولانا محمد بن احمد بيغمى