تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 611

مساهمون:

ص٦١١
گشته بودند و با جمع عياران رفته بودند چنانك از دروازه بيرون رفته بودند و هيچكس ايشانرا منع نكرده بود . ابو الخير و ابو الفتح در خانه نشسته بودند و از حال ايشان با يكديگر سخن ميگفتند كه عوانان در و بام گرفتند . زن گفت كه چندان صبر كنيد كه من در خانه روم و بنگرم كه ايشان رفتند يا نه ؟ پس اندرون خانه آمد و رو به ابو الخير كرد و گفت : اى شوهر ، اين مهمانان كه اينجا بودند كجا رفتند ؟ ابو الخير گفت : اى رعنا ، ترا چه كارست كه اين سؤال ميكنى ؟ و تو بكجا بودى ؟ زن گفت : از براى تو كارى كردم و ترا خبر نيست . گفت : آن كار كدام است ؟ گفت : رفتم و شحنه را خبر كردم با پانصد سوار آمدند و در و بام را گرفتند تا ايشانرا بگيرند و اين درد سر را از سر ما ببرند و مركبان شما به شما بماند . راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه چون ابو الخير اين سخن از زن بشنيد آه از جانش برآمد . گفت : اى رعناى بريد [ ه ] گيس ! تو چها مىگويى ؟ مگر ديوانه شده‌اى ! چرا چنين كردى ؟ و ترا بدين كار كه واداشت ؟ ايشان درين بودند كه عوانان در آمدند و ابو الخير را و ابو الفتح را بگرفتند و بربستند ، ديگر كسى را نديدند ، آن دو كس را در پيش والى آوردند . والى شهر گفت : اى ابو الخير ، روا باشد كه مردم شهر ما باشيد و دشمنان شاه وليد را در خانه راه دهيد و چند روز در خانه نگاه داريد و آنگه مركب و سلاح دهيد تا ايشان بروند ؟ پس معلوم شد كه مظفر شاه را از زندان شما رهانيده‌ايد و زندانبانرا شما كشته‌ايد . ابو الخير گفت : ما را ازين سخنها هيچ خبرى نيست . والى گفت كه زنت آمد و گفت . ابو الخير گفت : زنم ديوانه است و از جنون چنين سخنها مىگويد و دروغ ميگويد . والى گفت : تو راست ميگويى ، اگر زن بىعقل نبودى چنين نگفتى . اما من شما را رها نكنم . در حال حكم كرد ايشانرا در چوب كشيدند و هريك را دويست چوب زدند ، ايشان اقرار نكردند . در بازوى ابو الخير آن بازوبند را يافتند . والى گفت : مرا تمام معلوم شد كه فيروز شاه با مظفر شاه در پيش شما بوده‌اند .