نادان و بىعقل و جاهل ، و درين مدت كه شاهزاده فيروز شاه در آن خانه مىبود و شفقت ابو الخير در حق او مىديد ، با خود گفت كه مرا معلوم شد كه اين قوم ايرانيانند و دشمن پادشاه مااند ، بروم بدر خانهء والى شهر و او را خبردار گردانم تا بيايند و اين قوم را بگيرند و از خانهء ما بيرون برند تا گرانى ايشان از سر شوهرم برود .
اين انديشهها مىكرد تا آن وقتى كه آن دو شاهزاده غرق سلاح شدند ، زن گفت وقت آن آمد كه كار خود پيش برم كه فرصت است . از پنهانى ابو الخير بيرون آمد و عزم در خانهء والى شهر كرد ، چون برسيد آواز برآورد كه مرا پيش شحنه بريد كه با شحنه كارى ضرورى دارم . در حال او را پيش والى بردند . به زانو درآمد و گفت :
اى خداوند ، شوهرى دارم قصاب و مردى جوانمردست و آنچه دارد با همه كس در كار مىباشد . اكنون مدتى شد كه غريبى چند را آورده است در خانه ، تا چند روزكى خدمت ايشان كند و خيلى زحمت كشيد . يكى زخم بسيار داشت ، جراح آورد تا تيمار او كرد و صحت يافت . اكنون از خانهء ما بدر نمىروند و هر روز زيادهتر ميشوند و گمان من آنست كه از دشمنان پادشاهاند ، از آن جهت كه هر شب بنشينند و سخن از جنگ گويند ؛ اكنون بخواهند رفت . ابو الخير و ابو الفتح را دو مركب بود با دو دست سلاح ، آن را نيز بستدند . دانم كه شوهرم مرد كريم طبع است ، دلش نمىدهد كه بگويد نمىدهم ، خانهام خراب خواهد شد ! با من بياييد تا خانه بشما بنمايم و آن مركبانرا بستانيد و بما بدهيد و ايشانرا بگيريد و هرچه خواهيد بكنيد . والى چون اين سخن بشنيد گفت : اين زن چه مىگويد ؟ مگر ديوانه است ؟
سرّ شوهر خود را فاش مىكند ! مبادا فيروز شاه باشد با جمع عياران و مظفر شاه كه از بند بيرون آوردهاند كه جاسوسان چنين گفتهاند كه مدتى شد كه فيروز شاه در سپاه نيست . اگر چنين باشد كه اين زن ميگويد پس عظيم كارى خواهد بود .
پس در حال با پانصد سوار بر نشست و رو بدر خانهء ابو الخير قصاب نهاد . اما تقدير ربانى چنين بود كه [ چون ] ايشان عزم آن خانه كردند ، فيروز شاه و مظفر شاه سوار
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 610
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦١٠