با تيمور تاش كوشيده و عاقبت زخمى از تيمور تاش بر روى ران خورده كه آواز طبل آسايش برآمده و هر دو خيل بازگرديدهاند . فردا نيز جنگ خواهد بودن . فيروز شاه گفت : پس ما را زود بايد رفتن كه شنيدهام كه اين تيمور تاش مردى بغايت مبارزست . بهروز گفت : اين كار آسانست ، شاهزاده فيروز شاه و شاهزاده مظفر شاه هريك يك دست سلاح در پوشند و هريك بر مركبى سوار شوند و مسلح شوند ؛ و در دروازه گشادهاند و لشكريان به آمد و رفتند و هيچكس را منع نمىكنند و ما كه عيارانيم در ركاب ايشان بيرون رويم . گفتند چنين بايد كرد ، اما ما را اسب و سلاح بايد ، از كجا آوريم ؟ فيروز شاه دست در بازو كرد و بازوبندى خود را بيرون آورد و گفت : قيمت اين بازوبند ده هزار دينارست ، بفروشيد و دو مركب با دو دست سلاح بخريد و بياوريد تا اين كار تمام شود . ابو الخير قصاب گفت : اى شاهزاده ، مرا مركبى هست با دستى سلاح ، بيارم اگر لايق باشد دريغ نيست .
فيروز شاه گفت چندان باشد كه ما ازين شهر بيرون رويم و خود را بلشكرگاه اندازيم ! ابو الفتح جراح گفت مرا نيز مركبى با دستى سلاح هست ، بيارم . فيروز شاه گفت :
پس اين بازوبند از آن شما باشد ، با يكديگر قسمت كنيد . ابو الخير گفت اى شاهزاده ، اين نه لايق ماست ، قبول نكنيم كه ما را از صدقهء شاهزاده هيچ كمى نيست ! فيروز شاه گفت بيادگار ما نگاه داريد ، اگر يزدان پاك مرا نصرت دهد با شما انعامها كنم كه شما بر ما حقى بسيار داريد . ابو الخير قصاب گفت : شاه حاكمست و ما خدمتكاريم ! بعد از آن به كار راستى مشغول شدند . ابو الخير و ابو الفتح آن روز و آن شب آنچه دربايست بود معد مىكردند تا شب درآمد . آن دو جوانمرد به خدمت ايستاده بودند و اسباب عيش و طرب از براى ايشان مهيا مىكردند و ايشان عيش ميكردند تا روز شد . پس فيروز شاه و مظفر شاه غرق پولاد شدند و عياران صورت خود را بدل كردند و عزم رفتن كردند .
اما راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه ابو الخير قصاب را زنى بود بغايت
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 609
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٠٩