ندانسته بودم ، اكنون چون مرا معلوم شد كه اين قوم بچه نوع حرب مىكنند فردا در ميدان روم و چندان از آن قوم هلاك گردانم كه در حساب نيايد . شاه و حاضران برو آفرين كردند و جار در لشكر انداختند كه فردا جنگ خواهد بود .
اما راوى گويد كه چون بهزاد از ميدان باز گشت ، كوفتى عظيم بر روى ران خورده بود . ملك داراب گفت : اين حرامزاده غدر كرد تا كوفتى بر ران بهزاد رسانيد . ملك داراب بهزاد را نوازش كرد و جملهء امراى دولت برو آفرين كردند .
ملك داراب گفت : آن عياران كه دعوى كردند كه ما برويم و شاهزاده مظفر شاه را بياريم هيچ كسى آمد و خبرى هست ؟ كه از ناگاه حاجبى درآمد و گفت : گردك جاسوس آمده است و بار مىطلبد . ملك داراب گفت : بار دهيد . گردك را درآوردند . خدمت كرد و گفت : در لشكر دشمن بودم ، آوازه است كه فردا جنگست و ديگر از مصر مرد آمد و خبر آورد كه امشب زندان سليمانرا در باز كردهاند و زندانبانرا كشتهاند و مظفر شاه را بردهاند . وليد بن خالد بغايت ملول شده است و حكم كرده است كه ايشانرا طلب كنند ؛ هيچ آفريده را ازين كار معلوم نيست تا كه كرده باشد . [ طيطوس ] حكيم گفت عجب كه آن عياران كه ازينجا رفتند اين كار ايشان كردهاند و يا خود فيروز شاه با بهروز عيار كرده باشند . اما ندانم كه از شهر چون بيرون آيند كه جملهء لشكر دشمن بر سر راهند . ملك داراب گفت كه كار ايشانرا يزدان راست آرد . بعد از آن حكم كرد كه جراحان لشكر را طلب كردند تا مرهم بر ران بهزاد نهادند و محكم بربستند و به كار راستى جنگ فردا مشغول گشتند .
اما راويان اخبار روايت كنند كه چون آوازهء جنگ كردن تيمور تاش در شهر مصر فاش گشت ، بعضى مردم بر برج بودند و نظاره مىكردند ؛ ابو الخير قصاب و ابو الفتح جراح چون از جنگ كردن مصريان با ايرانيان واقف شدند ، در حال در خانه درآمدند و آنچه شنيده بودند با فيروز شاه بگفتند كه امروز تيمور تاش در ميدان رفته و بقرب پانزده مبارز از ايرانيان كشته و جوانى بهزاد نام در ميدان آمده و خيلى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 608
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٠٨