كه ترا از مبارزى و پهلوانى بهرهيى هست . گرز مرا به من ده تا بگرديم . بهزاد بخنديد و گفت : اى نادان ، اين گرز وقتى به تو بدهم كه مغزت از سر بدرآورده باشم ! بسيار دعوى كردى و بدين گرز مىنازيدى ، بگير ! تيمور تاش گفت : بدان يزدانى كه او را ميدانى كه گرز مرا به من ده كه سلاح چاق من آنست . بهزاد گفت : چون مرا سوگند دادى به بىمروتى تو نگاه نكنم و گرزت را بدهم ، اما يك ضربت بگير تا بدانى كه چه شربت بمردان عالم چشانيدهاى ! تيمور تاش با خود گفت اين سزاى من است كه اين بلا را به اختيار خود به خود راه دادهام ، اكنون هيچ چارهيى نيست ، ضربى بگيرم اگر زنده بمانم باشد كه گرز مرا بدهد . پس سپر در سر كشيد .
راوى اين داستان غريب چنين روايت مىكند كه چون تيمور تاش سپر در سر كشيد ، پهلوان بهزاد به دو انگشت پاى در ركاب راست بايستاد و دست و گرز برآورد و به زور تمام آن گرز سيصد و هشتاد منى را بزد بر قبهء سپر تيمور تاش كه بند بر بندش بلرزيد و غرق عرق گرديد ! وقت بود كه مركبش سينه بر زمين بنهد ، مركبش بجاى آب خون بينداخت ؛ آه از جان تيمور تاش برآمد كه نفس در قفسش پيچيده بود . با خود گفت اگر يك ضرب ديگر بزند حيات از بدنم وداع كند ! چون پهلوان بهزاد گرز فرو كوفت ، بباد مركب در گدشت ، در وقت بازگشتن گرز بوى داد . تيمور تاش بغايت شاد شد ، گرز را گرد سر بگردانيد و بر بهزاد حمله كرد .
پهلوان سپر در سر كشيد ، هر دو دست را ستون سپر كرد و توكل بر خداى تعالى كرد . تيمور تاش بهر دو پا در ركاب راست بايستاد و دست و گرز برآورد و به زور تمام فرو گذاشت ، بر قبهء سپر بهزاد فرو كوفت . فرخزاد را طاقت آن ديدن نبود ، خود را از مركب به زير انداخت . اما آن حرامزاده چنان بزد كه بند بر بند بهزاد در درياى عرق فرو رفت . چون از هم در گدشتند ، فرخزاد شكر كرد خدايرا كه بهزاد از زير چنان گرزى درست بيرون آمد . آواز طبل بشارت از لشكر ملك داراب برآمد ، بهزاد دست بتيغ كرد و بر تيمور تاش حمله كرد . تيمور تاش سپر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 606
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٠٦