شاه ، بهزادست . ملك داراب گفت : بهزاد طفليست نارسيده ، با او چگونه حرب كند ؟ طيطوس حكيم گفت : شاها ، از بهزاد غافل مباش ، هرچند طفلست ، اما مرد ميدانست ، آخر چون سر خطير را آورد ؟ تا گفتن بهزاد در برابر تيمور تاش آمد و نعره زد كه اى فرومايه ، تا چند اشتلم كنى و لاف زنى و دعوى مبارزى كنى ! تو پندارى كه در عالم مرد نيست كه جواب تو بگويد ؟ اينك در ميدان آمدم تا با تو بگردم و خون تور و هور ايرانى از تو بخواهم ، همچنانك خون پدرم پيل زور از خطير خواستم . تيمور تاش اين حكايت را شنيده بود كه بهزاد در ميان ششصد هزار سوار بيامد و خطير را در حضور شاه وليد بن خالد چگونه هلاك كرد ؛ و دانسته بود كه خطير پهلوان پاىتخت وليد خالد بود ، و سر خطير را از ميان لشكر ششصد هزار سوار چگونه بدر برد . آن دم كه از بهزاد آن كلمات بشنيد ، گفت : آنكه خون پيل زور خواست و خطير را هلاك كرد تويى ؟ گفت : آرى منم ، هم اكنون جزاى ترا نيز در كنارت نهم . تيمور تاش گفت : بد كردى كه در ميدان من آمدى و گمان بردى كه من چون خطير باشم . ندانى كه در روز سوارى و ميداندارى چون خطير هزار بايد كه غاشيهء مرا بر دوش كشند ؟ باز گرد و از خود مبارزتر كسى را بفرست كه تو حريف دست و بازوى من نباشى و طاقت گرز من ندارى .
بهزاد گفت : اى حرامزاده ! بسيار مغرور شدهاى و خود را بر بالا مىبرى ! ندانى كه هركه سرافرازى كند ، زود باشد كه از پاى درآيد ؟ خداوند جهان يزدان بر آن قادرست كه مرا بر تو زيادت كند . تيمور تاش گفت : اى كودك ، زبان شيرين دارى اما بيرون از حد خود سخن مىگويى ! اگر خواهى كه با تو حرب كنم يك بار جمال خود را بنما تا رويت را ببينم آنگه با تو حرب كنم . بهزاد گفت : ترا از ديدن روى من چه حاصل باشد ؟ باهم ديگر بجنگ كردن آمدهايم يا بديدن يكديگر ؟
بگرد تا بگرديم ! تيمور تاش گفت : در مردن شتاب ميكنى ! بدان خدايى كه مىپرستى كه مراد مرا برآور و رويت را بنما . بهزاد چون نام يزدان شنيد ، دست فراز كرد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 604
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٠٤