تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 601

مساهمون:

ص٦٠١
ابو الخير قصاب نعمتى راست كرده بود ، پيش آورد تا بخوردند . فيروز شاه گفت : ما را زودترى بايد رفتن . ابو الخير گفت : اكنون شما را مصلحت نيست رفتن از آن جهت دانم كه زندان‌بانرا طلب كنند ، مبادا كه در زندان روند و زندانبانرا كشته بينند و كشنده را طلب كنند ، مبادا كه خطايى واقع شود ؛ و كس را در خانهء من هيچ گمان نيست ، حاليا امروز اينجا باشيد كه شاه‌زاده مظفر شاه آسايشى كند ، كه من در رفتن شما مصلحتى ديده‌ام ، امروز بدان كار مشغول شوم . فيروز شاه قبول كرد و بعيش مشغول شدند و آنچه اسباب عيش بود ابو الخير قصاب مهيا مىكرد . اما راويان اين قصه روايت ميكنند كه در اول بامدان بود كه آواز كوس حربى از هر دو جانب برآمد . لشكر ششصد هزار مرد سوار گرديدند و رو به آوردگاه نهادند ، علم و چتر شاه وليد برافراشتند و تخت پادشاهى بر پشت زنده فيل زدند تا با شاه سرور بر تخت برآمدند و نشستند ؛ و تيمور تاش بر دست راست بود با نيك انديش وزير و طيفور وزير ، و از طرف ديگر شاه شجاع يمنى با شاه حارث يمنى با شاه اسد يمنى با شاه‌زادگان ديگر از يمن و طايف و عدن قرار گرفتند . نقيبان لشكر صفها بياراستند ، ميمنه و ميسره و قلب و جناح و كمين‌گاه ساز دادند . اما راوى گويد كه از آن جانب ديگر ملك داراب نيز سوار گشت ، جملهء امراى دولت غرق پولاد گشتند و در پيشگاه آمدند و صف بياراستند ، ميمنه و ميسره و قلب و جناح بياراستند . گردان ايران هر يكى بر جاى خود قرار گرفتند . چون كار آن دو لشكر راست شد ، باد خاشاك ميدان پاك كرد ، آن دو لشكر و آن دو درياى تير و تبر به چشم غضب در يكديگر نگاه مىكردند كه اول كيست كه در ميدان درآيد و سبق جويد كه تيمور تاش خدمت كرد پيش شاه وليد بن خالد و گفت بنده اجازت طلب ميكنم كه در ميدان روم و سزاى دشمن در كنار او كنم و كارى با ايرانيان كنم كه از آن تا قيامت باز گويند . وليد خالد گفت : اى پهلوان گيتى ، با وجود تو كه در ميدان رود ؟ تيمور تاش باز خدمت كرد و مركب را برانگيخت ؛