مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه چون ابو الخير قصاب اين تدبير كرد ، بهروز عيار گفت : اين كار مشكل كاريست ، يزدان مدد دهد كه سر در خطر است ! ابو الخير قصاب به كار سازى نعمت مشغول گرديد . چون هنگام سحر شد نعمت رسيده بود ، گفت : كيست كه درين كار با من يار شود ؟ فيروز شاه گفت : يكى من ! ابو الخير گفت : اى شاه ، ترا نتوان بردن ، از آن جهت كه ترا فرّ پادشاهى هست و ديگر آنكه اگر خطايى واقع شود ما را باكى نباشد ، بايد كه وجود تو بسلامت باشد . فيروز شاه برو آفرين كرد . پس جمله برپاى خاستند و گفتند چون اين كار بتدبير تو برمىآيد ، آن را كه تو قبول كنى بيايد . ابو الخير گفت : شاهزاده در خانه باشد ، بهروز عيار و طارق در پيش شاهزاده باشند ، سياوش در قفاى ما باشد و قوام كار نگه دارد اگر ما را خطايى واقع شود او باز گردد و شاهزاده را خبر كند ، شبرنگ با ابو الفتح جراح با من بيايند . پس هريك چيزى برداشتند و در عقب وى روانه شدند و توكل بر خداى تعالى كردند .
در آن اول صبح بر در زندان رسيدند . در زندان خالى بود ، زندانبان نشسته بود و از هر طرف احتياط مىكرد . ابو الخير قصاب پيش رفت و سلام كرد .
زندانبان وى را مىشناخت از آنك مرد نامور بود . گفت : اى ابو الخير ، خيرست كه درين سحرگه بدينجا آمدهاى . ابو الخير گفت : اى آزاده مرد ، تو خود مرا مىشناسى كه در جوانمردى چونم . امشب خوابى ديدهام هولناك ، و عظيم از قضاى خداى تعالى مىترسم ، هم در شب نعمتى راست كردم تا به مستحقان برسانم . باشد كه آن بلا از من بگردد كه صدقه دفع بلاست ؛ و اكنون در شهر مصر از دولت شاه وليد خالد درويش كم است بلك هيچ نيست بناچار بر در زندان آمدم تا مرا اجازت دهى تا در زندان روم و اين نعمت را بدست خود بزندانيان رسانم كه ايشان مستحقند و آنگه دست در كيسه كرد و يك [ تنگهء ] سرخ بدرآورد و در پيش زندانبان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 598
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٩٨