زندانبان يك زمان صبر كرد ، گفت : اين قوم دير مىآيند ، مبادا اين بندى را از بند برهانند . در زندان را از پس بربست و در ميان زندان آمد ، آن حال را بديد كه مظفر شاه را از بند خلاص كرده بودند ، ديوانه گشت و نعره برآورد كه اى فرومايگان ! اين كار كه كرد ؟ اين ياغى پادشاهست ، چرا او را از بند بگشوديد ؟
مظفر شاه كينهء بسيار ازو در دل داشت ، از جاى برجست و يك مشت بر گردن زندانبان زد كه اى حرامزاده ، اين نيز آن دم باشد كه آب خواستم ندادى ! شبرنگ خنجر كشيد و بزد بر شكمش كه شكمش را سر بسر بردريد . مظفر شاه آفرين كرد . پس روان شدند تا در زندان رسيدند . ابو الخير بيرون آمد و گرداگرد زندان را خالى ديد ، گفت :
بيرون آييد كه راه خاليست .
پس مظفر شاه با ياران بيرون آمدند و در زندان بهم كردند و روان شدند تا بدر خانهء ابو الفتح رسيدند . پيشتر سياوش آمده بود و فيروز شاه را خبر كرده كه اينك مظفر شاه را از بند گشودند . ايشان درين گفتن بودند كه عياران درآمدند و مظفر شاه را آوردند . فيروز شاه برخاست و شاهزاده مظفر شاه را در كنار گرفت و گفت :
چونى ازين زحمتها و محنتها ؟ گفت : چون روى مبارك ترا ديدم همه سهل شد .
طارق پيش آمد و در پاى مظفر شاه افتاد . مظفر شاه طارق را بشناخت ، گفت تو آنى كه مرا دزديدى و بردى ؟ اين همه محنت و بلا و زحمت از جهت تو كشيدم .
طارق عيار گفت : اى شاهزاده ، بد كردم ، اكنون ازيشان برگشتم ، آزاد كردهء پهلوان بهزادم ، بدان آمدهام تا عوض به نيكويى بكنم . فيروز شاه [ گفت ] : تقدير يزدان چنين بود ، بيت :
گر گزندت رسد ز خلق مرنج * كه نه راحت رسد ز خلق نه رنج
از خدادان خلاف دشمن و دوست * كه دل هر دو در تصرف اوست « 1 »
طارق را از سر جرمش درگذر . مظفر شاه طارق را در كنار گرفت ، بعد از آن بنشستند .
هامش
( 1 ) - شعر از سعدى است .