تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 599

مساهمون:

ص٥٩٩
نهاد و گفت : بدين گستاخى كه كردم اين را از من قبول كن و معذور مىدار كه ديگر به خدمت ايستاده‌ام . زندان‌بان چون آن زر را بديد ، فريفته شد كه عالميانرا زر از راه ببرد . زندانبان گفت : اى ابو الخير ، تو ميدانى كه درين زندان هيچ آفريده را نگدارم كه شاه‌زاده مظفر شاه در بندست و غير ازو خود كس نيست ، اما خاطر ترا نتوان گداشتن كه بر ما حقها دارى اما زود برو و بيا كه كسى واقف نشود كه هم مرا بد باشد و هم ترا . در حال در زندان بگشود و گفت : اين ديگران كيانند ؟ گفت : آن يكى ابو الفتح جراح است و آن ديگر خدمتكار دكانست . پس قدم در زندان نهادند . زندان‌بان در زندان بست و بر در زندان نشست و كليد آن درهاى ديگر را به ابو الخير داده بود و ابو الخير با ياران آن درها را مىگشودند ، چون بميان زندان رسيدند ، جايى بغايت زشت و ناخوش ديدند ، و گند پيچيده و استخوان آدمى بر هم افتاده ، كه در آن زندان مرده بودند و پوسيده و گنديده ، تو گفتى كه گوشه‌يى بود از جهنم ؛ هيچ جا مظفر شاه پيدا نبود . از كنج زندان آواز ناله‌يى مىآمد ، شبرنگ پيش رفت ، مظفر شاه را ديد كنده بر پاى و زنجير در دست و گردن ، تن برهنه و سر برهنه در ميان خاك قرار گرفته ، رنگ ارغوانى بزعفرانى مبدل شده ، گردن باريك گرديده و چشمها در مغاك فرو رفته ، لبها خشك شده ، بديدهء پر آب حيات را وداع كرده و اميد از جان و جوانى برداشته . شبرنگ عيار چون شاه‌زاده را بدان حال بديد گريان شد و دويد و در پايش افتاد . ابو الخير با ابو الفتح پاى مظفر شاه را بوسه دادند . مظفر شاه گفت : شما چه كسانيد كه برين جوان غريب درين مقام سلام مىكنيد و شفقت مىنماييد ؟ شبرنگ عيار گفت : ما جمله خدمتكاران تويم ، مرا نام شبرنگست و اين دو جوانرا نام يكى ابو الخير قصاب و ديگر ابو الفتح جراحست ، ما را مدد كردند تا شما را از بند خلاص گردانيم . شاه‌زاده مظفر شاه گفت : معذور داريد كه چشمم از نور وامانده است ، از بس بلاها كه درين زندان كشيدم . پس در حال سوهان كشيدند و گرد مظفر شاه درآمدند و او را از بند خلاص دادند .