تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 597

مساهمون:

ص٥٩٧
خبرى باز دانيم . به‌روز گفت : اينك شاه‌زاده فيروز شاه ! پس به‌روز عيارانرا در پيش شاه‌زاده فيروز شاه آورد تا دست شاه‌زاده را بوسه دادند و حكايت طارق را باز گفتند . فيروز شاه او را بنواخت . ايشان درين بودند كه ابو الخير قصاب نيز درآمد و خدمت كرد و گفت : اى شاه‌زاده ، چون شما بيرون آمديد من در عقب شما بيرون آمدم كه دانستم كه اين زندان را بجد و جهد نتوان گرفتن ، مگر من تدبيرى كنم . اما اين ياران چه كسانند ؟ به‌روز گفت : ياران مااند كه از لشكر بمدد ما آمده‌اند . ابو الخير گفت : بياييد تا به خانه رويم و آنجا مصلحت باز دانيم كه چون بايد كردن . بعد از آن بازگشتند تا به خانه رسيدند ، در حال مال حاضرى « 1 » آورد تا بخوردند . فيروز شاه از حال ملك داراب سؤال كرد . شبرنگ گفت : تيمور تاش آمده و گفته است كه من تنها جواب سپاه ايران بگويم . اى خداوند ، ميگويند كه سيصد و هشتاد من « 2 » گرز دارد ، امروز روز جنگ خواهد بودن . فيروز شاه گفت : ما را زود بايد رفتن . اى ابو الخير ، نگفتى كه من تدبيرى كنم ؟ اكنون چه خواهى كردن ؟ بگوى تا معلوم شود . ابو الخير قصاب گفت : مصلحت آنست كه درين شهر مرا مىشناسند و خلق اين شهر را بر من اعتماد كلى هست ، هم درين شب نعمتى بايد پخت و بر سر اين عياران بايد نهادن و بر در زندان بوقت سحر بايد رفت ، من بگويم كه امشب خوابى خوف‌ناك ديده‌ام ، دليل آنست كه من خيرى كنم . اين نعمت پخته‌ام تا بدرويشان دهم ، هيچ مستحقى چون زندانيان نيستند ، مرا راه دهيد تا در زندان روم و اين نعمت بزندان و زندانيان دهم و يك تنگهء سرخ بزندان‌بان دهم باشد كه قبول كند و ما را در زندان بگدارد . چون اندرون رويم زندانبانرا طلب كنيم ، چون اندرون زندان آيد او را هلاك گردانيم و مظفر شاه را از بند خلاص كنيم . غير ازين من چاره‌يى نميدانم .
هامش
( 1 ) - يعنى : ماحضر ( 2 ) - گرز تيمور تاش مدتى پانصد منى بود ، بعد سيصد منى شد و اكنون بر آخرين وزن هشتاد من افزوده شد !
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 597 | مولانا محمد بن احمد بيغمى