تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 596

مساهمون:

ص٥٩٦
ابو الفتح گفت : آوازهء آنست كه تيمور تاش آمده است و سى هزار مرد آورده است و فردا جنگ خواهد بودن . فيروز شاه گفت : ما را بايد رفتن . اما بىدست آويزى نشايد رفتن كه اگر سؤال كنند كه كجا بودى چه جواب گويم ؟ البته امشب بايد رفت ، باشد كه شاه‌زاده مظفر شاه را از بند خلاص دهيم . به‌روز عيار گفت : اى شاه‌زاده ، من چند نوبت گرداگرد آن زندان برآمدم ، ممكن نيست كه مدخلى توان كردن مگر به نوعى ديگر توان رفتن . فيروز شاه گفت : امشب خواهم رفتن ، باشد كه خداى تعالى از غيب درى بگشايد . صبر كردند تا شب درآمد و دو دانگ از شب بگذشت . فيروز شاه برخاست و از ابو الخير كمند و خنجر طلب كرد و بر خود راست كرد . به‌روز عيار نيز برخاست ، بيرون آمدند و رو بدر زندان نهادند ، گرد زندان مىگشتند و راه مىجستند ، هيچ راه پيدا نبود كه عظيم سخت جايى بود ، و هيچ كمندى بر بالاى آن نرسيدى ، و اگر نيز رسيدى هيچ فايده نبودى كه طاق درآورده بودند از سنگ بريده ، و هيچ دريچه و سوراخى نداشت . كار ديوان بود كه در زمان سليمان عليه السلام ساخته بودند و گرداگردش هفت جوش وارزيز ريخته بودند تا نقب نتوان بريدن و هفت دربند درهم ساخته بودند ، جمله از پولاد مقفل كرده ، زندان‌بانى بىخواب كمين گشاده . فيروز شاه گفت : اى به‌روز ، بغايت مشكل است گشودن اين زندان ، تدبيرى ديگر بايد كردن . درين سخن بودند كه سه كس از دور پيدا شدند . به‌روز پيش رفت و نعره زد كه چه كسانيد و درين نيم شب اينجا چرا مىگرديد ؟ شبرنگ آواز به‌روز را بشناخت ، پيش آمد و سلام كرد . به‌روز نيز شبرنگ را بشناخت و او را در كنار گرفت . سياوش نيز پيش آمد و سلام كرد . طارق عيار نيز پيش آمد و خدمت كرد . به‌روز سؤال كرد كه اين چه كس است ؟ شبرنگ گفت : اى پهلوان ، اين طارق عيارست كه بدست پهلوان بهزاد گرفتار شد و با ما عهد كرد و سوگند خورد . اكنون با ما آمده است كه باشد كارى توانيم كردن كه مظفر شاه را خلاص گردانيم و از شاه‌زاده فيروز شاه