و خدمت كرد و گفت : ما هميشه غرق خلعت و نعمت شهر ياريم ! اما حاليا هيچ كارى نكردهايم و جواب دشمنان شاه نگفتهايم ، شاه ما را خلعت داد . اكنون حكم كند تا فردا كوس حربى فرو كوبند و شاه سوار شود تا بنده در خدمت شاه بدين گرز سيصد منى كار كنم و مغز دشمنان برآرم . وليد خالد بر وى آفرين كرد و حكم كرد تا باز او را خلعت دادند و نقيبان لشكر را طلب كردند تا در لشكر خبر جنگ بيندازند كه فردا جنگست . جاسوسان ملك داراب در لشكر مصر بودند ، چون اين خبر بشنيدند بلشگرگاه رفتند و ملك داراب را خبر كردند كه فردا جنگ خواهد بود كه پهلوان تيمور تاش در حضور شاه وليد دعوى كرده است كه جواب لشكر ايران من بگويم . ملك داراب گفت كه ما را كارى مشكل و خوفناك واقع شده است .
پيل زور كه جهان پهلوان لشكر من بود در دست خطير كشته شد و پهلوانزادگان در عزااند و فرزندم فيروز شاه ناپديد شده است و اين جنگ خاص از براى فيروز شاه است و او پديدار نيست ، مىترسم كه مبادا آفتى بجانش رسيده باشد ، و شاه مظفر شاه در بندست و لشكرش دل شكستهاند . بهزاد خدمت كرد و گفت : اى شاه ، تا جان داريم بكوشيم و دمار از جان دشمنان برآريم ، ما را از تيمور تاش چه باكست ؟
در لشكر ما از آن جوانان باشند كه چون تيمور تاش ايشانرا غلامى نشايد . ما نيز به كار راستى جنگ مشغول باشيم . طارق عيار خدمت كرد و گفت : بنده از شاه جهان اجازت ميخواهم كه امشب بروم بسپاه مصر ، باشد كه شاهزاده مظفر شاه را از بند خلاص گردانم و از شاهزاده خبرى باز دانم . ملك داراب گفت : روا باشد . شب رنگ عيار و سياوش نقاش گفتند ما نيز مىآييم . پس آن سه عيار دل بر آن نهادند كه چون شب آيد در مصر روند .
اما مؤلفان اخبار روايت كنند كه فيروز شاه در خانهء ابو الخير قصاب بود و ابو الفتح او را تيمار ميداشت تا تمام خوش شد . فيروز شاه گفت : اى عيار ، هيچ از پدرم ملك داراب خبرى دارى ؟ بهروز گفت : ابو الفتح بهتر داند كه بيرونست .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 595
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٩٥