گفت : بر در بارگاهست . حكم شد كه طارق را درآرند . شبرنگ با سياوش نقاش درآمدند و طارق را درآوردند و خدمت بجاى آوردند . طارق خدمت كرد و زمين ببوسيد . ملك داراب گفت : چه كسى و نامت چيست ؟ گفت : بنده را طارق نام است .
گفت : مظفر شاه را تو بردى ؟ گفت : بلى من بردم . شاه گفت چرا چنين كردى ؟
گفت : خداوند را معلوم باشد كه من خدمت كار وليد بن خالد بودم ، چون در خدمت او بودم بر من واجب بود كه فرمان خداوند خود برم اگرچه مرا سر در خطر مىبود .
اكنون كه به خدمت شاه ايران رسيدم شرايط خدمت بجاى آورم كه از آن باز گويند تا حق خداوند خود بجاى آورده باشم . ملك داراب گفت : اى عيار ، هيچ از فرزندم فيروز شاه خبر دارى ؟ گفت : اى خداوند ، شاهزاده فيروز شاه با بهروز عيار در مصرند اما نمىدانم كه بكجااند ، اكنون بروم به دولت شاه ايران هم مظفر شاه را از بند خلاص گردانم و [ هم ] از شاهزاده فيروز شاه خبرى بيارم . ملك داراب او را سوگند داد ، طارق عيار « 1 » نيز سوگند خورد و عهد كرد . ملك داراب حكم كرد تا دستش را بگشودند و خلعت و تشريفش داد . شبرنگ عيار با سياوش طارق را در كنار گرفتند و باهم برادرى گرفتند . ايشان به كار راستى جنگ مشغول شدند كه جاسوسان آمده بودند و خبر آمدن تيمور تاش آورده بودند .
اما راويان اخبار چنين روايت كنند ازين حكايت دلپذير ، كه در اول بامداد جملهء امراى مصر و يمن سوار شدند و به استقبال تيمور تاش بيرون رفتند از لشكرگاه ، تا او را به خدمت شاه وليد بن خالد بياوردند ، تا پاىتخت شاه را بوسه داد .
كرسى زرين نهادند تا قرار گرفت . جلاب درآوردند تا بخوردند ، و آنگاه نعمت كشيدند و دست بطعام كردند . چون سفره از ميان برداشتند مجلس شراب نهادند و آواز چنگ و چغانه و رود و سرود برآمد . شاه وليد بن خالد حكم كرد تا خلعت درآوردند و تيمور تاش را با جملهء امرايش خلعت دادند . تيمور تاش برخاست
هامش
( 1 ) - در اصل : طارق عيار او