شاه در آن زندان بماند و اگر مرا رها كنى سوگند بخورم كه دايم خدمتكار تو باشم و آزاد كردهء تو باشم . تا زنده باشم ، كمر خدمت تو بر ميان بندم و از فرمان تو سر نتابم ، باقى حاكم تويى ! بهزاد گفت : اگر راست ميگويى سوگند بخور تا ترا آزاد كنم . ايشان درين گفتار بودند كه شبرنگ عيار و سياوش نقاش هر دو رسيدند و از لشكرگاه مصريان مىآمدند و بسيار طارق را جسته بودند و نيافته بودند و در وقت بازگشتن گذار ايشان بر در بارگاه پهلوان بهزاد افتاد ، پهلوان بهزاد با طارق عيار در سخن بود كه آن دو عيار رسيدند و سلام كردند و خدمت نمودند . بهزاد احوال گرفتار شدن طارق با ايشان بگفت . طارق عيار گفت : اى پهلوان شبرنگ ! هرچند كه من شما را نديدهام و به خدمت شما نرسيدهام ، اما امشب كه عزم اين طرف داشتم شما در عقب من مىآمديد ، شما را ديدم اما هيچ نگفتم ، در خيمهء خود رفتم و از قفاى خيمه بيرون آمدم ، چون بدين مقام رسيدم تقدير يزدان چنين بود كه بدست پهلوان بهزاد گرفتار شدم ، شما مىدانيد كه من خدمتكار نيكم ! اكنون با شما يكى شدم و سوگند ميخورم كه از شما هرگز برنگردم و با شما مخالفت نكنم .
راوى اين داستان روايت مىكند كه [ چون ] طارق عيار اين سخنها بگفت شبرنگ رو به بهزاد كرد و گفت : اى پهلوان ، طارق عيار مرد پهلوانست ، اگر براستى با ما يكى مىشود بغايت نيك باشد . اما او را بسته در پيش ملك داراب بايد بردن تا در حضور ملك داراب سوگند خورد و عهد كند . بهزاد سوار شد با شبرنگ و سياوش نقاش ، طارق را بسته بر در بارگاه ملك داراب آوردند . طارق را باز داشتند ، بهزاد پياده شد و در بارگاه درآمد و در پيش ملك داراب خدمت كرد ، جملهء امراى دولت و ندماى حضرت همه حاضر بودند ، بهزاد بر جاى خود قرار گرفت . ملك داراب گفت : اى بهزاد ، چونست كه امروز دير آمدى ؟ خوف كردم كه مبادا با تو همان شده باشد كه با مظفر شاه شد . بهزاد خدمت كرد و آنچه رفته بود تقرير كرد .
ملك داراب از گرفتار شدن طارق عيار بغايت شادمانه شد و گفت : اكنون كجاست ؟
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 593
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٩٣