تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 592

مساهمون:

ص٥٩٢
از قفاى خيمه درآمد و يك ميخى از قفاى خيمه بر كند و سر و گردن در اندرون خيمه كرد . بهزاد بديد ، هيچ نگفت تا كه باشد ! و خود را در خواب ساخت . طارق گرد خيمه نگاه كرد از زر و زرينه و اسباب عيش پر بود ، هيچ التفاتى نكرد و رو بسوى بهزاد نهاد . [ بهزاد ] خود را بحيل در خواب مىنمود . طارق خنجرى چون قطره‌ى آب بر كشيد و رو به بهزاد نهاد ، چون نزديك رسيد دست و خنجر برآورد تا سر بهزاد جدا كند از تن ، كه از ناگاه بهزاد دست فراز كرد و سر دست طارق را بگرفت و بسوى خود كشيد و در جاى خود خيز كرد و طارق را در زير خود گرفت و خنجر از دستش بستد ، و گفت راست بگو كه كيستى و درين نيم شب بر سر من بچه مهم آمده‌اى و ترا كه فرستاده است ؟ و اگر راست نگويى به يزدان پاك سوگند كه سرت از تن بركنم . طارق عيار گفت : اى پهلوان‌زاده ، بجان زينهار ! اگر بگدارى و مجال دهى راست بگويم . راوى اين داستان در حضور دوستان چنين روايت مىكند كه چون پهلوان سوگند خورد ، طارق گفت راست بگويم ؛ بدانك مرد عيار پيشه‌ام و بندهء فرمان شاه وليدم اما اگر از خونم درگذرى راست بگويم و سوگند بخورم كه از خدمت تو جايى نروم . پهلوان بهزاد هر دو دستش را ببست و خطايى بندش كرد و در پيش خود انداخت . طارق گفت : اى پهلوان ! مرا بجان زينهار بده كه مرد عيار پيشه‌ام و در پيش شاه وليد خدمت مىكنم و جامگى ميخورم . مرا از سخن او بدر نمىبايد بود ، من آمدم تا سر ترا ببرم ، كارم راست نيامد ، در دام تو گرفتار شدم . اكنون اين گناه را از من در گذار كه من بندهء فرمانم و بعد ازين خدمتكار تو باشم . بهزاد گفت : سزاى تو كشتن است ، حاليا تا بامداد . چون اول صباح شد بهزاد حكم كرد تا ويرا بر سر پا نشانند و گردن بزنند . طارق گفت : اى پهلوان ، مرا نمىشناسى ! من آنكسم كه شاه مظفر شاه را ببردم ، من آنكسم كه شاه شجاع را و ملك نصر را و هلال عيار را از لشكرگاه بدر بردم ، مرا طارق عيار مىگويند ! اگر مرا بكشى مظفر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 592 | مولانا محمد بن احمد بيغمى