تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 591

مساهمون:

ص٥٩١
وزير نيك ميگويد . پس در حال از امراى دولت مصر پنج سر امير با پنج هزار مرد معين كردند كه همان لحظه بروند و تيمور تاش را استقبال كنند . اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان در حضور دوستان چنين روايت مىكند كه چون طارق عيار از پيش شاه وليد بن خالد آن دم بيرون آمد و راه خيمهء خود در پيش گرفت تا كار راستى خود كند ، شبرنگ عيار با سياوش نقاش در عقب او روانه گشتند و قوام كار او نگاه ميداشتند . اما طارق عيار در رفتن از عقب نگاه كرد دو كس را ديد كه از عقب او مىآمدند ، با خود گفت كه اين دو كس در عقب من چرا مىآيند ؟ مگر از عياران لشكر ايرانند ! اما هيچ التفاتى بسوى ايشان نكرد و در خيمهء خود درآمد و كار راستى خود كرد و از عقب خيمه بيرون رفت و راه لشكر ايران در پيش گرفت . شبرنگ و سياوش از دور ايستاده بودند و انتظار ميكشيدند كه طارق از خيمه بيرون آيد ، چون يك زمان توقف كردند ، بيرون نيامد گفتند ما را بلشكرگاه بايد رفتن ؛ طارق مگر از قفاى خيمه بدر رفت و ما را غافل كرد . پس هر دو روانه شدند اما مؤلف اخبار روايت كند كه طارق عيار بلشكرگاه ايران رسيد ، از طلايه بگدشت ، مىآمد تا بدر خيمهء فرخ‌زاد رسيد . فرخ‌زاد در فكر فيروز شاه بود ، كه مدتى ده روز بيش بود كه فيروز شاه ناپيدا بود . فرخ‌زاد ميگفت : آيا حال شاه‌زاده چه باشد ، و اين زمان بكجا باشد ؟ طارق يك زمانى توقف كرد ، ديد كه فرخ‌زاد بيدارست و هوشيار . از بارگاه او بگذشت ، بخيمهء پهلوان بهزاد رسيد ، جملهء غلامان گرداگرد خيمه گرفته بودند و بمى خوردن مشغول بودند و بهزاد از محرمان با چند كس بعيش كردن بودند . طارق عيار از دور بايستاد و احتياط مىكرد تا جمله برفتند و گرد خيمه خالى ماند و آن كسان كه در پيش بهزاد بودند ايشان نيز به بيرون آمدند و هريك به وطن خود رفتند . طارق عيار چندان صبر كرد كه بهزاد در خواب رفت ، بهزاد اگرچه تكيه كرده بود اما خوابش نمىبرد ، با خود در فكر مظفر شاه بود . طارق عيار