اما عياران گفتند كه ما خواهيم رفت ، باشد كه كارى بكنيم . پس بيرون آمدند و صورت بدل كردند و بسوى سپاه مصر روان شدند تا بقلبگاه لشكر رسيدند ، و از هر سو مىگشتند و تفحص مىكردند تا بدر بارگاه شاه وليد خالد رسيدند . از دور نگاه مىكردند تا طارق عيار را ديدند در پيش تخت شاه وليد ايستاده و از هرگونه سخنها مىگفت . شبرنگ عيار با سياوش نقاش قوام كار او را نگاه ميداشتند . چون يك زمان برآمد ، طارق پيش شاه وليد آمد و خدمت كرد و گفت : امشب خواهم رفت تا سر فرخزاد و بهزاد را بيارم ، اگر فيروز شاه در لشكر بودى كار او را نيز ساخته مىبودم . شاه وليد گفت : هرچه خاطرت خواهد بدهم و در ميان بزرگان دست ترا قوى گردانم . طارق خدمت كرد و زمين خدمت ببوسيد . سياوش رو بشبرنگ كرد و گفت : طارق چيزى به گردن گرفت كه با لشكر ما كارى كند . شبرنگ گفت : اى برادر ، چون دانستى كه من ندانستم ؟ گفت : از آن جهت كه طارق سخنى گفت و وليد بن خالد چيزى به گردن گرفت ، طارق از آن جهت خدمت كرد و زمين ببوسيد . حاضر وقت بايد بودن تا شكستى بلشكر ما نيايد كه طارق مردى تمام است .
ايشان درين بودند كه مردى درآمد و خدمت كرد و گفت : شاه را معلوم باشد كه ده سوار آمدهاند و خبر آوردهاند كه پهلوان گيتى تيمور تاش با سى هزار سوار مىآيند . شاه وليد بغايت شاد شد ، گفت : كوس بشارت فرو كوبيد ! در حال آواز طبل بشارت از لشكر مصر برآمد . لشكر ششصد هزار [ مرد ] مصر از آمدن تيمور تاش خبردار شدند ، همه خرم شدند . شاه وليد گفت : بامداد باستقبال بدر بايد رفتن و تيمور تاش را بعزت تمام در لشكر بايد آوردن و ميمنهء لشكر به دو بايد تسليم كردن كه مرد مردانه است و صاحب گرز سيصد من « 1 » است . نيكانديش وزير گفت : شاها ، اگر راست ميخواهى هم امشب بايد رفتن تا على الصباح به دو برسند و چون نزديك رسند بزرگان لشكر نيز بروند و او را در خدمت شما بياورند . جمله گفتند كه چنين است .
هامش
( 1 ) - پيش ازين گرز تيمور تاش يا تمر تاش پانصد من بوده ولى اينجا دويست من را كم كرده است !