وجه از لشكرگاه غافل نباشى . طارق خدمت كرد و گفت : امشب نيز خواهم رفت ، باشد كه كارى كنم . پس بعيش كردن مشغول شدند .
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه از آن طرف چون طهماسب از طلايه باز گرديد ، دو كس را كشته ديد ، عجب ماند ، حكم كرد تا هر دو را برداشتند و در انديشه افتاد كه گويا اينانرا كه كشته باشد ؟ روانه شدند و رو بلشكرگاه نهادند و گفت به حضرت ملك داراب رويم . چون بر در بارگاه رسيدند غوغا برآمد كه امشب زندانيانرا بردهاند ، شاه شجاع و ملك نصر و هلال را بردهاند ! ملك داراب هنوز بيرون نيامده بود . جملهء امراى دولت گرد آمده بودند و آن حال را مىشنيدند و ميگفتند كه اين كار عيارانست . شبرنگ عيار با سياوش عيار ايستاده بودند و انديشه ميكردند كه اين كار كه كرده باشد ، كه ملك داراب بر تخت برآمد و جملهء امراى دولت خدمت كردند و هريك بر جاى خود قرار گرفتند و اين حال را با ملك داراب بگفتند . عجب ماند ، گفت : اى حكيم ، اين كار كه كرده باشد ؟ طيطوس حكيم گفت : اى شاه ، اين كار عيارانست . شبرنگ و سياوش ايستاده بودند ، شاه ازيشان سؤال كرد . شبرنگ خدمت كرد و گفت : اى خداوند ، ما چند شبست كه در مصر مىرويم و گرد زندان مظفر شاه مىگرديم هيچ مدخلى نمىتوانيم كردن ، و از حال شاهزاده فيروز شاه نيز تفحص مىكنيم ، معلوم شده است كه در مصرست و خيلى كارها كرده است چنانك در شب با چند هزار آدمى و عسس جنگ كرده است و بسيارى ازيشان هلاك كرده است ، اما زخمى چند بر اعضاى مباركش رسيده است ، وى را طلب مىكنند و نمىيابند ؛ ما امشب بمصر رفته بوديم ، ما را ازين حالها خبر نيست . اين دم به سپاه مصر مىرويم و آنچه باشد باز دانيم و بياييم و شاه را خبردار گردانيم . ايشان درين بودند كه جاسوسان درآمدند و خدمت كردند و گفتند كه زندانيانرا طارق عيار برده است . ملك داراب گفت : يك نوبت آمد و مظفر شاه را برد ، اين نوبت بنديانرا برد ؛ اكنون حاضر باشيد و نيك طلايه گوش داريد و بيدار و هوشيار باشيد تا خطايى ديگر واقع نشود .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 589
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٨٩