تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 588

مساهمون:

ص٥٨٨
طارق گفت : چندان صبر كن كه بطلايه برسيم ، از براى تو اسبى حاصل كنم . پس روان شدند تا بطلايه‌گاه رسيدند ، و آن شب طلايهء سپاه ايران طهماسب بود ، با بيست هزار مرد بطلايه مىگرديدند . طارق و هلال درگدار بودند ، دو كس را ديدند كه عنان مركب كشيده بودند و بر پشت مركب در خواب رفته ؛ هلال و طارق هر دو را بشيب كشيدند ، تا حركت كردن هر دو را بكشتند و آن هر دو مركب را در پيش شاه شجاع و ملك نصر آوردند تا هر دو سوار شدند و رو بلشكرگاه مصر نهادند ، تا اول بامداد بر در بارگاه شاه سرور رسيدند و در حال شاه سرور را از آوردن فرزندش خبر كردند . شاه سرور از بارگاه بيرون آمد و فرزند را در كنار گرفت و گفت : چونى از بند و بلاى زندان كه من در فراقت سوختم ! شاه شجاع گفت : اى پدر ، چندان بلا بجانم رسيد كه آن را صفت نتوان كردن ، اما طارق عيار هيچ تقصير نكرد عذر او را نيكو بايد خواستن . شاه سرور طارق را آفرين كرد . هلال پيش آمد و دست شاه سرور را ببوسيد . ملك نصر نيز خدمت كرد ، شاه او را نيز پرسش كرد . راوى داستان روايت چنين مىكند كه بعد ازين حالها شاه سرور با ديگران رو ببارگاه شاه وليد خالد نهادند . چون برسيدند شاه وليد را از آمدن شاه سرور خبر كردند ، گفت : بار دهيد . چون درآمد ، دست شاه شجاع گرفته خدمت كرد . شاه وليد برخاست و دست او را بگرفت و بياورد و در پهلوى خود بنشاند . شاه شجاع خدمت كرد و زمين ببوسيد . شاه وليد سؤال كرد كه اين جوان چه كس است ؟ شاه سرور گفت : فرزندم شاه شجاع است كه با هلال عيار در بند ايرانيان بودند ، طارق عيار ايشانرا از بند خلاص كرد . هلال عيار و ملك نصر نيز هر دو خدمت كردند . شاه وليد طارق را خلعت داد و نوازش كرد و بسيار چيزى بداد . شاه سرور يمنى نيز بسيار انعامها كرد با طارق عيار . جملهء امراى مصر و يمن و حلب بديدار شاه شجاع خرم شدند و كوس بشارت فرو كوفتند ، شادى در لشكرگاه مصريان افتاد . شاه وليد بن خالد گفت : اى طارق ، تو مرد اوستادى و عيار دلاورى ، بايد كه به هيچ
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 588 | مولانا محمد بن احمد بيغمى