شاه دوانيدند و آنچه در شهر رفته بود تقرير كردند . شاه وليد بن خالد گفت : نيك تفحص بايد كردن كه تا كيست [ كه ] در شهر كارى چنين كرده است . نيكانديش وزير گفت : مرا جاسوسان آمدهاند از لشكرگاه ايرانيان ، و خبر آوردهاند كه فيروز شاه و بهروز عيار از لشكر ناپديد گشتهاند و لشكر ايرانيان در غماند . شاه وليد گفت :
طارق عيار را طلب كنيد تا حال را با او بگوييم . چون طارق درآمد ، خدمت كرد .
شاه وليد گفت : از سپاه دشمن چه خبر دارى ؟ طارق گفت : اى شاه ، فيروز شاه با بهروز عيار پيدا نيستند و هيچكس نمىدانند كه كجا رفتهاند و امشب بنده خواهم رفتن تا شاه شجاع را با هلال عيار بيارم ، اما سپهسالار شهر را بايد گفت كه بيدار و هشيار باشد كه گمان من آنست كه فيروز شاه در شهرست . پس طعام درآوردند و بطعام خوردن مشغول گشتند . چون از طعام فارغ آمدند به شراب بنشستند تا شب درآمد .
طارق عيار عزم سپاه ايران كرد تا از طلايه بگدشت ، در ميان لشكر آمد ، پيشتر آمده بود و زندانرا دانسته ؛ چندان صبر كرد كه از شب دو پاس بگدشت ، از قفاى خيمه دو ميخ بركند و درآمد . هلال عيار بيدار بود ، و شاه شجاع و ملك نصر يمنى در خواب بودند . هلال عيار كسى را ديد كه از قفاى خيمه درآمد ، هلال طارق را بشناخت ، گفت : اى پهلوان طارق دير آمدى ، چرا زودتر نيامدى ؟ مرا اميد به تو بيش ازين بود . طارق عجب ماند و گفت : اى هلال ، مرا چون شناختى كه هرگز مرا نديدهاى ؟ هلال گفت : چون از قفاى خيمه درآمدى دانستم كه دوستى و بخلاص ما آمدهاى و هيچكس را اين جگر نباشد مگر طارق عيار را . نامت بسيار شنيدهام ، حاليا خوش آمدى ، زودباش و ما را از بند خلاص كن ! از مقالات ايشان شاه شجاع و ملك نصر از خواب بيدار شدند و گفتند با كه سخن مىگويى ؟ هلال گفت : با پهلوان طارق عيار . زود اول هلال را از بند خلاص كرد و آنگاه شاه شجاع را و ملك نصر يمنى را و آنگاه از قفاى خيمه بيرون آمدند و راه در پيش گرفتند . شاه شجاع گفت : من پياده نمىتوانم رفت كه مدتيست بند كشيدهام و پايم سنگى شده است .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 587
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٨٧