تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 586

مساهمون:

ص٥٨٦
اى شاه‌زاده ، هيچ مگوى كه جوانمردى پيدا شد و ندانم كه چه مكر كرد كه اين غلبه را از سر ما دور كرد . فيروز شاه گفت كه رحمت خداى تعالى بر آنكس باد ! هنوز تمام نگفته بود كه ابو الخير قصاب پيش آمد و خدمت [ كرد ] و گفت : اى شاه‌زاده ، قدم رنجه كن و خانهء ما را بقدم خود مشرف و مزين گردان كه خانه بغايت نزديكست ، مبادا اين طايفه بازگردند و شما را ملالتى رسد . به روز عيار گفت : اى جوانمرد ، تو كيستى و ما را كجا دانى ؟ گفت : من از ديار هيرمندم ، و مرد قصابم و بجان و دل دوستدار شمايم ، و آنگه سوگند خورد . به روز گفت : اى شاه‌زاده ، روان شو تا برويم كه اين جوانمرد از دوستارانست و فرستادهء يزدانست كه اين خلق را اين جوانمرد ازينجا آواره كرد . پس در عقب او روانه گرديدند تا بكوچه‌يى رسيدند ، ايشانرا در خانه درآورد و در را محكم بست . و اين جوانمرد زنى داشت كه از ديار مصر خواسته بود ، حكم كرد تا طعامى ساز دهد و آن زن را مليحه نام بود ، در حال طعامى ساز داد و در پيش فيروز شاه آورد و آن شكل و شمايل را ديد ، عجب ماند . از شوهر سؤال كرد كه اينان چه كسانند و ايشانرا از كجا آوردى ؟ جوانمرد گفت : اى زن ، هيچ مگوى كه اينان جوانان غريب‌اند و از ميان بلا بيرون آمده‌اند . به روز عيار گفت : اى جوانمرد ، لطف كردى و مردانگى نمودى و ما را از ميان بلا بيرون آوردى ، اما اين شاه زادهء ما را زخمى چند هست ، جراحى بايد امين كه اين زخمها را تيمار كند . گفت : بنده باشم ، يارى دارم جراح كه محرم و امين است ، او را نام ابو الفتح جراح است و بنده را نام ابو الخير قصابست ، خوش بنشينيد كه خانه خانهء شماست و بنده از جان خدمتكار شمايم . پس بطعام خوردن مشغول شدند تا اول بامدادان . اما راويان اخبار و مهندسان روزگار چنين روايت ميكنند كه آن عسسان آن شب تا بامدادان در شهر مىگرديدند و فيروز شاه را طلب ميكردند و نيافتند . در اول صباح بر در والى شهر آمدند و آنچه بر سر ايشان گدشته بود تقرير كردند . والى تعجب كرد و گفت : اين قصه را بشاه وليد بن خالد عرض بايد كردن . در حال مرد پيش