از حال به روز خبر نداشت . اما چون به روز چنان ديد ، گفت نه جاى جنگ كردنست ، خود را دراستون دكانى چسبانيده بود و نگاه مىكرد .
راوى اين داستان روايت مىكند كه جوانى بود از ملك هيرمند و مدتها بود كه در آن ديار مانده بود و نام برآورده بود چنانك جملهء خلق او را ميدانستند ، امشب در گوشهيى بتفرج ايستاده بود و آن جنگ كردن و كوشيدن فيروز شاه را مىديد و با خود ميگفت گويا اين جوان چه كس است كه بغايت بهادر و شجاع است ! در چنين حالتى فيروز شاه حمله كرد و آن خلق را برمانيد ، در وقت بازگشتن بپاچال دكانى فرو رفت و پنهان گرديد . باز آن خلق باز گرديدند و فيروز شاه را طلب كردند ، نيافتند ، بيكبار غوغا برآوردند كه اين دزد كجا رفت كه خيلى از ما بكشت و ناپديد گشت . ابو الخير قصاب ديده بود كه فيروز شاه كجا پنهان شده بود ، فى الحال به طرفى ديگر رفت و آواز برآورد كه اى جوانمردان ، اين كس كه اين همه جنگ كرد بدين راه بفلان كوچه بدر رفت ، دريابيد كه زخمى بسيار دارد و نتواند گريختن . آن خلق چون آن آواز شنيدند ، بدان راه كه قصاب نشان داده بود برفتند چنانك هيچكس نماند . به روز ديده بود كه فيروز شاه كجا پنهان شده بود ، از آن ستون به زير آمد و پيش فيروز شاه آمد و گفت : اى شاهزاده ، بيرون بيا كه همه مردم رفتند ، باشد كه خود را پيش توران دخت اندازيم ، كه آن طرف راه گرفتهاند .
فيروز شاه گفت : اى بهروز ، هيچ طاقت ندارم كه زخمى بسيار دارم . به روز گفت :
اى شاهزاده ، سخنم را قبول نكردى و چنان مجلس را بگذاشتى ، ناچار چنين بلا پيدا شد ؛ « هركس كه چنان كند چنين آيد پيش ! » اگر نعوذ « 1 » باللّه قصهء ديگر پيش آمدى من در پيش پدرت ملك داراب چه جواب گفتمى ؟
راوى گويد كه تقدير خداى تعالى چنان بود كه ابو الخير قصاب ايستاده بود در آن تاريكى ، و هرچه ايشان ميگفتند او مىشنيد تا سخن بدينجا رسانيدند كه يا رب ، اين قوم ازينجا چرا رفتند و سبب رفتن ايشان چه بود ؟ به روز عيار گفت :
هامش
( 1 ) - در اصل : نعوذا