صحبت مىزدى و مىزنى ، تو از كجا و عيارى از كجا ؟ عيارى و شب روى را به من بگذار ! تو اينجا خوش بعيش بنشين ، من بروم و احوال آن مقام باز دانم و بيايم .
فيروز شاه قبول نكرد .
راوى داستان روايت مىكند كه فيروز شاه گفت : اى به روز من نيز مىآيم .
مست بود و سوداى مظفر شاهش در دماغ افتاده بود ، و بطلب زندان مىگرديدند .
فيروز شاه گفت : اى به روز ، هيچ ميدانى كه زندان كجاست ؟ به روز گفت : من چه دانم ، توبه دانى كه دعوى كردى كه من بروم و مظفر شاه را بيارم . اين زمان در پيش در آتا من در عقب تو بيايم ، ببينم كه چه ميكنى . فيروز شاه تند گشت و گفت :
با من سخن به طنز مىگويى ؟ اين بگفت و قدم در پيش نهاد و روان شد . اما هيچ نمىدانست كه كجا مىبايد رفت ، از آن جهت كه هرگز مصر را نديده بود .
مصر شهرى بزرگ و او مردى غريب و شب تاريك ، چه تواند كرد ؟ ناگاه از قضاى الهى گذار ايشان بر سر چار سوى شهر افتاد و راهى تنگ در پيش آمد و شب بغايت تاريك بود و ايشان بغايت درمانده بودند كه از كدام طرف بروند ، كه عسسان از پس و پيش نعره برآوردند كه دزد بگيريد ! فيروز شاه چون چنان ديد در غضب رفت كه اى حرامزادگان ، ما دزديم ! آنگه بضرب تيغ بر آن قوم حمله كرد و بقرب ده كس را ازيشان بكشت . در حال مير عسس را خبر كردند با پنج هزار پياده بيكبار گرد فيروز شاه برآمدند و بيكبار بر وى حمله كردند . فيروز شاه در آن قوم افتاده بود و مىكوشيد تا پنجاه كس را از آن قوم هلاك كرد اما زخمى چند عظيم خورده بود ، و بهروز عيار نيز جنگ مىكرد و بضرب خنجر شكم آن قوم را مىدريد تا غوغا و آشوب در افتاد و آن شب بقرب ده هزار آدمى آنجا جمع شدند . فيروز شاه متحير گشت ، با خود گفت بد بود ! اكنون چندانك روز نزديكتر مىشود مردم غلبهتر خواهند شد . تا كى توانم كوشيدن ؟ البته بدست اين قوم خواهم گرفتار شدن ! درين انديشه حربكنان پيش ميرفت و هيچ
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 584
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٨٤