تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 583

مساهمون:

ص٥٨٣
على الخصوص كه زخم دارد و در زندان سليمان پيغنبرست عليه السلام . چه بودى كه او نيز اينجا بودى . ازين نوع انديشها مىكرد تا عاقبت بىطاقت گشت و زار زار گريان شد . فيروز شاه چون آن حالت را بديد ، سؤال كرد كه سبب چيست كه گريان شدى ؟ توران دخت سر در پيش انداخت و جواب نداد . به روز عيار گفت : اى شاه‌زاده ، چه جاى اين سؤالست كه تو نيز كه از شاه خوبان جدا افتاده بودى بدتر ازين مىگريستى ! او نيز در غم مظفر شاه مىگريد كه او در زندانست ، و عاشق كى روا دارد كه معشوق او در بند و زندان باشد . فيروز شاه گفت : خود در مروت و جوانمردى كى روا باشد كه ما در عيش و مظفر شاه در بند و زندان ، على الخصوص كه او درين محنتها از براى من گرفتار شده است . اى به روز ، برخيز تا برويم ، باشد كه آن جوانرا از بند خلاص گردانيم . توران دخت گفت : بدان و آگاه‌باش كه هيچ شبى و روزى نيست كه من در فراق آن شه‌زاده صد بار نمىگريم ، اما چاره‌يى نيست كه آن زندان نه از آن زندانيست كه آن را به هيچ نوع توان گرفتن يا زندانى را توان بيرون آوردن كه سليمان عليه السلام از بهر ديو ساخته است . گرداگرد آن زندان هفت جوش و ارزيز ريخته‌اند تا نقم نتوان زدن ، و هيچ كمند به ديوار آن زندان نرسد ، و در و ديوار سوراخ نتوان كرد كه از سنگ خارا ساخته‌اند و بر هم ديگر نهاده‌اند ، و آن زندانرا ديوان ساخته‌اند ؛ از آن انديشه بگذريد ، باشد كه يزدان بقدرت راست آرد كه مخلوق از گشادن عاجزست . فيروز شاه گفت : البته يك نوبت بايد رفتن و احتياط آن زندان بايد كردن . اين بگفت و از جاى برجست ، چندانك توران دخت و عين الحيات مبالغه كردند هيچ فايده‌يى نداشت . فيروز شاه گفت : به يزدان پاك سوگند كه قرار نگيرم و آرام نيابم تا مقصود حاصل نكنم . از براى من نيم زرهى بياريد . رفتند زرهى و شمشيرى و خنجرى بياوردند . به روز عيار گفت : اى شاه‌زاده ، تو در عالم شمشير از براى اين