گرديدند . طيطوس حكيم با روشن راى وزير گفتند كه وقتست كه پهلوان فرخ زاد را و بهزاد را از تعزيت پدر بيرون آريد كه نه وقت عزا داشتن است . جواب دشمن مىبايد گفتن كه جاسوسان آمدهاند و خبر آوردهاند كه از اطراف مصر لشكر مىآيد و از ديار بكر تيمور تاش مىآيد و دعوى كرده است كه جواب سپاه ايران من بگويم . ملك داراب گفت كه چنين بايد كردن . فيروز شا را طلب كنيد تا فرخ زاد و بهزاد را خلعت دهد و از عزا بيرون آرد . در حال رفتند و فيروز شاه را طلب كردند ، نيافتند .
ملك داراب را خبر كردند . گفت : بهروز را طلب كنيد تا از حال فيروز شاه خبر گويد . همهء لشكرگاه گرديدند و نديدند . گفت : شبرنگ را بخوانيد . شبرنگ و سياوش درآمدند و خدمت كردند . ملك داراب از حال به روز سؤال كرد . گفتند كه امشب باهم بوديم اما نمىدانيم كه بكجا رفته است . ملك داراب بغايت ملول شد و رو به حكيم كرد و گفت : بنام ايشان رملى بزن و در كار پسرم نيك تأمل كن ، مبادا كه فرزندم را بجان المى برسد ! طيطوس حكيم رملى بزد ، گفت : شاها ، هيچ انديشهيى نيست كه شاهزاده و به روز هر دو با همديگرند . هرچند كه اندك ملالتى در طالع ايشان هست ، اما زود با ما خواهند رسيدن . شاه سؤال كرد كه اكنون كجااند ؟ گفت : در موضع خوب و بعيش مشغولند ، اما درين دو روز ملالتى بفيروز شاه خواهد رسيدن اما عاقبت بخير خواهد بود . اين بگفت و خاموش شد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان روايت مىكند كه ملك داراب در فكر فيروز شاه ، و لشكر مصر در انتظار تيمور تاش تا كى برسد كه ايشان حرب كنند . ما باز آمديم بر سر قصه و داستان فيروز شاه بن ملك داراب بهمن بن گشتاسب بن لهراسب كه با به روز در آن سردابه مى ميخوردند و عيش مىكردند . آن روز تا شب و آن شب تا روز ، روز ديگر تا شب ، و آنچه اسباب عيش بود جانانه مهيا مىكرد .
اما توران دخت از براى شاهزاده مظفر شاه بغايت ملول بود و با خود ميگفت اكنون آن تن نازك او در ميان آن بند چگونه باشد ؟ او را چه طاقت بند گرانست ؟
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 582
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٨٢