ايران ، فيروز شاهست كه امشب بديدن ما آمده است . توران دخت برجست و خدمت كرد و زمين ببوسيد و گفت : شاه زادهء ايران خوش آمد ! فيروز شاه گفت : از بهر آن آمدهام تا حال مظفر شاه را معلوم كنم كه حال او بچه رسيده است ، و دانم كه بهتر از شما كس نداند . توران دخت سرخ برآمد و هيچ جواب نداد . عين الحيات گفت :
اى شاهزاده ، چرا جواب نمىگويى كه مظفر شاه را حال هيچكس به از تو نمىداند .
شرم مكن و بگوى كه ما را نيز هيچ از تو پنهان نيست . توران دخت در سخن درآمد و آنچه از حال مظفر شاه ميدانست بعضى در پيش شاهزاده فيروز شاه تقرير كرد .
فيروز شاه عجب ماند و گفت : اى شاهزاده ، هيچ غممخور و انديشه مكن كه من او را از بند خلاص گردانم بتوفيق يزدان جانآفرين .
عين الحيات گفت : اى شاهزاده ، چه باشد كه يك امشب با ما بروز آورى كه خيلى وقتست كه از هم دور بودهايم . فيروز شاه گفت : اى شاهزاده ، پدر منتظر منست و ديگر آنك در خانهء وليد خالد بودن مصلحت نيست . توران دخت گفت :
از آن هيچ انديشه مكنيد كه اگر صد سال درين سراى باشيد شما را چنان نگهدارى كنم كه هيچ آفريده واقف نگردد . فيروز شاه گفت : چون چنين است پس شريفه بر بام رود و به روز را طلب كند كه بر گوشهء بام پاس ميدارد . شريفه گفت : بنده باشم ! و فى الحال بر بام رفت و به روز را طلب كرد و بياورد . به روز بيامد و خدمت كرد .
عين الحيات او را بنواخت و عذر خواست . عين الحيات گفت : ما را ازينجا جايى ديگر بايد رفت . پس از آن موضع رخت در سردابه كشيدند و در خلق بر روى خود بستند و بعيش و عشرت بنشستند . فيروز شاه قصهء گذشته را مىگفت كه چون از دست زنگيان خلاص شدم و بدست زردهء جادو چگونه گرفتار شدم و چون خلاص شدم ، همچنين حكايت مىكردند و مى ميخوردند و عيش مىكردند .
اما چون روز پيدا گرديد و خورشيد عالم را بنور خود منور و مزين گردانيد ، جملهء امراى دولت و وزراى حضرت در پاى تخت ملك داراب جمع
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 581
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٨١