تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 580

مساهمون:

ص٥٨٠
در آن دم عين الحيات سر بالا كرد تا دعايى بكند ، فيروز شاه را از خداى تعالى درخواست كند ، شخصى را ديد بر سر روزن نشسته و بشيب نگاه مىكند . هيچ نگفت اما از جاى برجست و تيغ در ربود و بر بالاى بام شد . فيروز شاه ديد كه عين الحيات روى بر بام نهاد . فيروز شاه بر در بام ايستاد و به روز عيار بر گوشهء بام پاس ميداشت . چون عين الحيات در بام بگشود و دست و تيغ بيرون كرد ، فيروز شاه دست فراز كرد و بند ذست عين الحيات را بگرفت و در پيش خود كشيد ، و گفت : اى دلارام ، من در غم و فرقت تو شمشير مىزنم و تو خوش در آسايش و تنعم نشسته ، و اكنون پيش ما با تيغ كشيده مىآيى ؟ عين الحيات آواز فيروز شاه را بشناخت ، تيغ از دست بينداخت و سر در پايش نهاد و گفت : اى شاه‌زاده ، نيك آمدى كه در فراقت سوختم ! دير آمدى و ما را دير پرسيدى ! بيت :
صبا به تهنيت گل ببوستان آمد * كه مهد گل بسلامت به گلستان آمد ز غنچه گل چو برون كرد روى ، بلبل گفت * عجب عجب كه ترا ياد دوستان آمد !
بعد از عتاب و ناز بسيار يكديگر را در كنار گرفتند و يكديگر را پرسيدند و بوسيدند . آنگاه فيروز شاه گفت : اى دلارام ! اين كه در پيشت نشسته است چه كس است ؟ گفت : اى شاه‌زاده ، او توران دخت است دختر شاه وليد بن خالد ، اما او نيز از آن ماست و دوستدار شاه مظفر شاهست ، و تا دى روز مظفر شاه در پيش وى بود ، حالى واقع شد كه او برفت . جمله حكايتها در پيشت گفته شود ، حاليا بيا تا بشيب رويم . دست شاه‌زاده را بگرفت و بشيب آمد . توران دخت گفت : اى دايه ، شاه خوبانرا چه شد كه بىاختيار بر بام جست ؟ مگر حالتى شده است ، احتياط كنيد ! ايشان درين سخن بودند كه عين الحيات بشيب آمد و فيروز شاه را با خود آورد . توران دخت گفت : اى شاه خوبان ، اين كيست كه از بام با خود آوردى ؟ گفت : اى توران دخت ، اين شاه زادهء