ببينم و احوال مظفر شاه را بازدانم كه شنيدهام كه تا تيمورتاش از ديار بكر نخواهد آمد حرب نخواهد بود . ملك داراب نيز در عزاى پيل زورست .
به روز عيار گفت : اى خداوند ، اگر هوس دارى برخيز تا ترا ببرم كه من مقام عين الحيات را ميدانم كه او در ايوان دختر شاه وليد مىباشد ، توران دخت ، كه چند نوبت رفتهام تا مظفر شاه را خلاص گردانم و نتوانستهام . در حال فيروز شاه برخاست و خود را برسم عياران بر آراست و كمند و خنجر درآويخت و جامهء شبرويى در پوشيد ، و با به روز عيار روان شد . از عياران لشكر هيچكس را خبر نكردند و برفتند تا از طلايهء لشكر ايران بگدشتند ، بطلايهء لشكر مصريان رسيدند و از آنجا هم بگدشتند و رو به شهر مصر نهادند تا از خندق و با رو بگدشتند و قدم در ميان شهر نهادند تا بر در ايوان توران دخت رسيدند . گرد برآمدند ، جايى كه محل كمند انداختن بود كمند بينداختند . آن دو عيار شب رو دست در كمند زدند و بر بالا برآمدند ، و گرد بام برآمدند . روزن بر وزن بشيب نگاه مىكردند و مقام عين الحيات را مىطلبيدند ، تا بر وزنى رسيدند كه ازو روشنى شمع مىتابيد . بشيب نگاه كردند ، عين الحيات را ديدند نشسته و توران دخت در پيش وى قرار گرفته ، شريفه با جانانه در خدمت ايستاده و باهم سخن ميگفتند . فيروز شاه بر سر روزن نشسته نگاه مىكرد و با خود ميگفت آيا آن ديگر كدام است كه با عين الحيات نشسته است و سخن ميگويد ؟
مگر دختر وليد بن خالدست ؟ و اگرنه كرا محل آن باشد كه در پهلوى عين الحيات بنشيند ؟ گوش كرد تا چه ميگويند .
راوى اين داستان در حضور دوستان چنين روايت مىكند كه آن دو ماه رو در سخن مظفر شاه بودند و توران دخت در غم مظفر شاه بود و از براى او غم مىخورد و سخن او را ميگفت . فيروز شاه جمله را مىشنيد ، با خود گفت كه اين دختر عاشق مظفر شاهست ، گويا كه درين مدت كه از زندان ناپديد گشته بود در پيش اين دختر بوده است . اما صبر كنم تا ديگر چه ميگويند . تقدير خداى تعالى چنان بود كه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 579
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٥٧٩