تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 578

مساهمون:

ص٥٧٨
گرديم . مظفر شاه را بند كرده بزندان بردند و آن زندانرا [ سليمان پيغنبر ] عليه السلام از بهر ديوان داده بود هم بديوان ساختن ، و گرداگر آن را صلب « 1 » ريخته بودند تا نقب نتوان زدن ، و آن زندانرا از سنگ خارا طاق درآورده بودند ؛ و شاه صالح پيش پدر آمد و آنچه كرده بود باز گفت . اما راوى داستان روايت مىكند كه توران دخت چون ديد كه برادرش رفت ، دايه را طلب كرد و گفت : اى دايه ، بد جايى بود كه آن جوانرا دربند كردند ، مگر ملك داراب اين شهر را بگيرد آنگه او خلاص شود ، كاشكى ما او را از آن زندان زرنج بدر نمىآورديم كه آنچه ما با او كرديم نه دوستى بود . دايه او را تسلى مىكرد . پس برخاست « 2 » و در پيش عين الحيات آمد و آنچه در آن چند روز رفته [ بود ] جمله را تقرير كرد . عين الحيات از آن سخنها تعجب نمود و گفت : هرچه كرده است لالا كافور كرده است ، او نيز بسزاى خود رسيد ، حاليا در غم بايد ساخت تا عاقبت كار چه شود . اما مؤلف اخبار روايت مىكند كه چون مظفر شاه را در زندان كردند جاسوسان ملك داراب در مصر بودند و از آن حالها خبردار شدند ، ملك داراب و فيروز شاه را خبر كردند . چون فيروز شاه ببارگاه خود آمد كه گويا چه حالت بوده باشد ، درين حال به‌روز عيار درآمد و خدمت كرد و بنشست . فيروز شاه گفت : اى به‌روز ، شنيدى كه جاسوسان چه خبر آورده‌اند كه مظفر شاه از بند گريخته است و بعد از چند روز باز عسسانش بر سر چارسوى بازار گرفته‌اند و باز بزندان كرده ؛ اين چه نوع بوده باشد ؟ و ديگر آنك از آن روز باز كه مرا بسته بزنگيان دادند در يمن تا مرا بزنگبار بردند ، از آن روز باز من ديگر عين الحيات را نديده‌ام ، ندانم كه او را همان محبت ما در دل هست يا نه ؟ اى به‌روز ، هيچ توانى كه مرا ببرى كه عين الحيات را
هامش
( 1 ) - صلب : يعنى سرب ( به قاعدهء تبديل « ر » به « ل » توجه شود و همچنين تعويض « س » فارسى به « ص » عربى . ) ( 2 ) - در اصل : برخواست