اى برادر ! ما را فراموش كردى و هيچ پيش ما نمىآيى و ما را بىتو هيچ قرار نيست . شاه صالح گفت : اى خواهر عزيز ، ما در برابر دشمن فرود آمدهايم و شب و روز احتياط كار نگاه ميداريم كه مبادا بر ما شبيخون كنند ، و بطلب پهلوان تيمور تاش فرستادهايم كه بيايد و جواب اين سپاه بگويد و يكى از سپاه دشمن بدست ما گرفتار بود و بزندان كرده بوديم ، ديوار زندانرا سوراخ كرده بود و گريخته ، امشب او را باز در ميان شهر گرفتهاند ؛ و عظيم قصهء ديگر واقع شده است ، شاهور را در قفاى اين اين ايوان كشته ديدهاند و لالا كافور را بر در ايوان به دو نيم كردهاند .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه توران دخت اين حكايت چون از برادر بشنيد خود را ملول ساخت و گفت : اى برادر ، اين كوچك كارى نيست ، نيكو تفحص و تجسس بايد كردن . شاه صالح گفت : اى خواهر ، از عين الحيات هيچ خبرى دارى كه در چه كارست ؟ توران دخت گفت : دايم باهم مىباشيم ، او نيز دل به تو داده است و در عشق متحير گشته . صالح بغايت شاد شد و برخاست و بيرون آمد و سوار شد و بخانهء خود آمد و در ديوان خانه بنشست و گفت : امشب پيش شاهور كه بوده است ؟ يكى گفت كه امشب من و چند كس ديگر با شاهور بمى خوردن بوديم كه لالا كافور درآمد و سخنى چند در گوش شاهور گفت ، شاهور ما را اجازت داد ، ديگر خبر نداريم . صالح گفت : اين كار بصبر برآيد و بصبر پيدا شود . بعد از آن حكم كرد تا مظفر شاه را درآوردند . صالح گفت : اى مظفر شاه ، ترا از بند كه برد و امشب در شهر تيغ در دست چه مىكردى ؟ مظفر شاه بىطاقت بود ، از بسيارى زخم كه داشت ، هيچ التفات بسخن شاه صالح نكرد . صالح گفت : چون كنم ؟ جواب نمىگويد ! يكى گفت :
او را چوب بايد زدن شاه صالح گفت : ادب نباشد او را چوبزدن ، كه شاهزاده است ، نه دزدست و نه خونى ، او را در زندان سليمان پيغنبر « 1 » دربند كنيد و نيكو نگاه داريد كه چون پهلوان تيمور تاش بيايد و قصهء آن لشكر را بسازيم ، بعد از آن بدين كار مشغول
هامش
( 1 ) - بجاى : پيغمبر