طرف عسسان فرو گرفتند كه منزلگاه ايشان بود ، و مظفر شاه را در ميان گرفتند و به روى نعره زدند كه چه كسى و درين نيم شب با اين تيغ كشيده از كجا مىآيى ؟ مظفر شاه با خود گفت كه اكنون وقت كارست ، مردانه بايد بود ! اين بگفت و بريشان حمله كرد . چند تن را ازيشان بقتل آورد ، مظفر شاه برهنه بود ، بىزره و بىجوشن و بىسپر ، زخمى چند بر اعضايش « 1 » رسيد و ايشان هزار مرد مسلح بودند ، كار بر مظفر شاه دشوار شد ، عاقبت او را بگرفتند و چراغ پيش آوردند و در روى وى نگاه كردند ، بشناختندش . مير عسس خرم شد ، و گفت : اى مظفر شاه تو از زندان چگونه گريختى و كجا رفتى و تا امروز كجا بودى ؟ مظفر شاه او را جواب نداد . عسسان مظفر شاه را تا روز نگاه داشتند ، اول بامداد او را پيش والى شهر آوردند . والى را از گرفتار شدن مظفر شاه خبر كردند . والى فى الحال خبر پيش وليد خالد فرستاد و از گرفتار شدن مظفر شاه او را خبردار كرد « 2 » . [ وليد خالد ] احوال پرسيد كه چون گرفتند ؟ آنچه رفته بود تقرير كردند در حضور شاه وليد بن خالد . ايشان درين سخن بودند كه غوغا برآمد ، شاه وليد گفت : چه بوده است ؟ قومى درآمدند ، خاك بر سر كرده ، گفتند : شاها ، امشب شاهور را كشتهاند و در قفاى قصر انداختهاند و لالا كافور را بدونيم كردهاند . شاه وليد چون اين خبرها را بشنيد ، فروماند . رو بوزير كرد و گفت : اى نيكانديش ! اين چه حالتست ؟ نيكانديش گفت : شاها ، شاه صالح را به شهر بايد فرستادن تا تفحص اين كارها بكند و مظفر شاه را در زندان سليمان پيغنبر عليه السلام مقيد گرداند .
شاه وليد اشارت كرد بشاه صالح . شاه صالح فى الحال سوار شد ، با صد سوار در شهر آمد و رو بسراى توران دخت نهاد . توران دخت را خود از آن حالها خبر شده بود و در غم مظفر شاه بود كه خادمان درآمدند كه شاه صالح آمد .
توران دخت بر تخت نشسته بود كه شاه صالح درآمد و خدمت كرد .
توران دخت از تخت به زير آمد و دست برادر را بگرفت و بر جاى خود بنشاند و گفت :
هامش
( 1 ) - در اصل : اعظايش
( 2 ) - در اصل : كردند